کت بسته تو مدرسه
بهار از مدرسه میرسه خونه شروع می کنه تمام اتفاقا رو با صدای بلند و تن تن تعریف کردن.
با هیجان و حرکات تند دست و پا. رژه میره و حرف میزنه. میگم الان از مدرسه رسیدی خسته نیستی؟ ناهار نمی خوری؟ میگه نه. خوبم. سیرم. همینکه صحبتاش تموم میشه میگه گشنمه بدو ناهار بده که مردم.
حس کردم تو مدرسه به دهنش چسب می زنن یا دست و پاشو می بندن که تا میرسه اینجوری بال بال می زنه. امروز ازش پرسیدم تو مدرسه حرف نمی زنی؟ گفت اصلا. ولی نشون به اون نشون سرکرده تمام بازیهای من درآوردی تو زنگ تفریح بود. طوری که از بازی دو نفره رسید به بیست نفر.
این درحالی بود که بهار دیشب ساعت یک بالا سرم ظاهر شد و گفت من حالم بده. گفتم باشه تا سیستمم بیاد بالا رفت دسشویی و استفراغ کرد. من مثل قرقی پریدم از جام. دل درد شدید داشت. شکمشو بستم. کندر دادم خورد. قرص سرماخوردگی و بعد از یه ساعت خابید. گفتم صب نمیخاد بری. صب پاشدم دیدم حالش خوبه و خودشم راغبه بره رفت.
امروز خاستم ناهار ماش پلو بزارم. ماش رو پختم. سرم به کاری گرم بود یهو حس کردم بوی سوختگی میاد. پاشدم دیدم ماش آب داره هنوز. چن دیقه بعد دوباره بوی سوختگی اومد، پاشدم دیدم خبری نیست. باز بوی سوختگی اومد دیگه پا نشدم و اینبار واقعا سوخت. / برنج رو ریختم تو پلو پز، ماش رو هم ریختم و نمک. بعد اومدم نشستم سر کارم. یادم رفت در پلوپز رو بزارم و روغن بریزم. بعد از نیم ساعت دیدم وای چه ماش پلویی شده. سریع روغن ریختم و به هم زدم. ولی به کسی چیزی نگفتم. خوب شد. وقتی سرم به کارم گرمه نمیتونم و نمیخام جای دیگه تمرکز کنم.
پ.ن: کتاب آویزه های بلور از شهرنوش پارسی پور رو دیشب شروع کردم. داستان کوتاهه.