در دسترس نمی باشد
دیروز بابا رفت بیمارستان. چن وقتی بود که نفسش خوب نمیومد با مشورت چن تا دکتر قرار شد که باتری بزاره واسه قلبش. دوشنبه ای رفتم پیشش. ازش عکس انداختم. نمی دونم چرا حس کردم اون عکس آخره. (هرچند اهمیت نمیدم به این حس.)
از دیروز که بیمارستان بستری شد گوشیش رو جواب نداد. داداش ح باهاش بود. چون من قبلنا چن بار بهش زنگ زدم جواب نداد ، دیگه زنگ نمی زنم بهش. دو تا داداشای دیگه رو هم جواب نمیده. سراغ بابا رو از داداش بزرگه می گیرم.
خلاصه امروز وقت ملاقات بود ۲ تا ۳. اما خب. ساعت دو بهم گفتن که نمیشد رفت. د میگه مهم نیست که میخای بری. میاد دیگه .
پ.ن: امروز از یه خبرگزاری بهم زنگ زدن باهاشون همکاری کنم. مصاحبه بفرستن من پیاده کنم. دورکاری بود. پیاده کردن مصاحبه اونم کوتاه کار سختیه. باید چندین بار گوش داد و بعد پیاده کرد. من قبول نکردم. اول اینکه پولش کم بود. دو اینکه دنبال دورکاری نیستم. سه اینکه رسانه از اصفهان بود و ....
پ.ن: جدیدا تلویزیون نگاه می کنم خابم می گیره.
پ.ن: چن سال پیش زبان می خووندم چقدم خوب پیش رفتم ولی ولش کردم. دو سه روز پیش اومدم اون دفتر قدیمیا رو در آوردم تا بخوونم. دیدم اصلا حوصله ندادم. یه جور گر گیجه گرفته بودم. پراکنده بودم. نمی دونستم از کجا و چجوری باید شروع کنم. بعدم بستم دفترو و گفتم ما که معلوم نیست تا کی زنده باشیم هر لحظه ممکنه یه بمب تو سرمون خراب شه اگه با زلزله و سیل و آتشفشان نمردیم.