تو این چن روز خیلی نشخوار ذهنی داشتم.
متنفرم از این کار ولی خب پیش میاد.

گفتم که بابام خونه داداشم زندگی می کنه و چون اونجا آنتن نداره مجبوریم برای حرف زدن باهاش زنگ بزنیم به داداشم یا زنش.
زنش هم وقتی زنگ می زنیم تا با بابا حرف بزنیم گوشی رو میذاره رو بلندگو تا حرفای ما رو بشنوه.
اون روز بابام گفت پاهام درد می کنه با خنده گفتم به حسن بگو یه ساقی برات پیدا کنه. یکی هم برا ما پیدا کنه.

به خانم برخورد. از اونور جیغ جیغ که مگه حسن ساقیه؟ جواب دادم نگفتم حسن ساقیه گفتم یکیو پیدا کنه.
دو روز بعد زنگ زدم بهش جواب نداد. فهمیدم بهش برخورده. جواب نمیده. زنگ زدم داداشم اونم میگه با ساقی تماس گرفتی و ... بعدش با بابا حرف زدم.

زنش شب پیام داد که ببخشید گوشیم رو سایلنت بود. خواستم بگم خر خودتی. گفتم فک کردم ازم ناراحت شدی و قهر کردی؟ گفت مگه چی شده؟ گفتم با بابا شوخی کردم و ... گفت پس فهمیدی حرف بدی زدی؟ گفتم نه شوخی بود ولی فک نمی کردم بهتون بربخوره. اگه باعث ناراحتی تون شدم عذر میخوام. گفت نه عزیزم چه حرفیه. من ناراحت نشدم.

خب به خاطر بابا مجبور بودم ازش عذرخواهی کنم. چون به هر حال مراقب باباست.

تا چند روز فک می کردم من چی گفتم که این بهش برخورد؟؟ بعد به خودم می گفتم خب آدما هر کدوم ظرفیت دارن. بعضیا جنبه و ظرفیتشون بالاست. بعضیا هم نیست. انقد این چیزا رو به خودم گفتم تا عذر خواهی مضحک خودمو توجیه کرده باشم.

دو روز پیش دخترخاله م زنگ زد بهم که داداش ر زنگ زد خونه مون و گفت بابات خونه‌شو به نام حسن زده. جوری که امکان برگشت نباشه.
خب ناراحت شدم. تمام زحمات خودش و مادرمون رو داد به حسن. البته گولش زدن و از شرایطش استفاده کردن و از چنگش درآوردن.

اما بعد با خودم گفتم هر اتفاقی که میخواد بیفته. من کاره ای نیستم. سرنوشت چیزی رو مشخص نمی کنه. حرص خوردن نداره.
نباید اجازه بدم که این اتفاقات من رو در دام آدمها و افکار شوم‌شون محصور کنه.
من بی خیال میشم و از این مربع خارج میشم و بعد حس خوب جایگزین حس بد شد.

.......

دیروز با بهار و سبا برادرزاده م رفتیم خیابون میرزای شیرازی جاییکه وسایل کریسمس رو می فروشه‌ صبح بارون بود. بعد نم نم شد و بعدم بند اومد و من خیلی لذت بردم.

......

امروز نزدیک خونه مون یه مغازه پروتئین تاسیس شد. وقتی رفتم دنبال بهار، افتتاحیه ش بود. خیلی براش دعا کردم. امیدوارم همیشه پر مشتری باشه و چرخ مغازه‌ش براشون بچرخه. امیدوارم که خدا به کسب و کارش برکت بده.

......

کتاب مرشد و مارگاریتا رو دادم به ممد آقا‌. ( همون مغازه دار لوازم التحریر که تار میزنه) گفت برات کتاب (نمی‌دونم چی بود اسمش) رو میارم.