حصار زندگی
روبروی پنجره آشپزخونه یه درخت هست که باهاش دوستم. من برگ ریز و جوانه زدن و سبز شدن این درخت رو تو فصلهای مختلف نظاره گرم.
وقتی درخت عریان میشه و یه کلاغ شبیه یه آدم منضبط رو ش میشینه و از اون بالا به آدما نگاه می کنه لذت می برم. یا وقتی چند تا یاکریم تپل کنار هم با فاصله منظم رو درخت میشینن تماشاییه.
همیشه وقتی دارم برنجی که تو پلوپز ریختم رو هم میزنم یا روبروی پنجره چایی می خورم بهش سلام میدم و شوق رو شبیه اشک بدرقه ش می کنم.
به نظرتون درختا و پرنده ها می فهمن که ماها در یک حصار پنهانیم و اونا رو رصد می کنیم؟
به نظرم ترکیب بارون و درخت عریان و پرنده بی نظیره! امروز بارون بارید و من بیرون بودم. خوشحالم که تو هوای بارونی دو قدم راه رفتم. بقیه شم تو ماشین بودم و به قطرههای رقصان و لغزان بارون و به ابرای بخشنده نگاه می کردم که بدون هیچ چشمداشتی بهمون زندگی میدن.
الانم هوا ابریه و با خودم میخونم آخ اگه بارون بزنه...
..........
دیروز داشتم کمد رو مرتب می کردم دیدم پارسال دم عید با خاله م رفته بودیم بازار، پارچه خریدم. از همون پارچه خاله م هم خرید که براش تونیک دوختم. انصافا خیلی شیک و تمیز دراومد. پارچه خودم موند. پارسال خواستم برای عید پیراهن ساحلی بدوزم که فرصت نشد. گفتم تابستون. تابستونم نشد. دوباره امسال عید. اگه بشه. پیراهن ساحلی البته با آستین و یقه که بشه تو خیابون هم پوشید.
تا حالا تو خیابون پیراهن یا دامن نپوشیدم. به نظرم جالب باشه.
هرچند تو خیاطی به شدت تنبلم و نمی دونم برسم یا نه. باید بزارم برای اسفندماه. برای تنوع کاری و سرگرمی خیاطی خوبه. نه بیشتر. ولی برام شبیه یه بار می مونه که وقتی بلدی انگار باید ازش استفاده کنی و منم هر چند ماه یه بار هوس می کنم.
.........
پ.ن: جواب مسابقه داستان نویسی اومد. برنده نشدم. کم دعا کردین بچهها🤣.
"های های مسلمونا گریه کنید گریه ثواب داره" یاد تئاتر "شهر قصه" اثر به یاد موندنی بیژن مفید افتادم که روباه ملا می گفت. حتما خوب نبودم. قطعا اونا بهتر از من بودن. تجربه بیشتر و زحمت بیشتری کشیده بودن. ناراحت شدم؟ نه. عقب نشینی می کنم؟ قطعا نه. من با جدیت بیشتر به نوشتن ادامه میدم. حتی سعی می کنم به گونه ای بهتر وبلاگ نویسی رو دنبال کنم. از دو تا پست آخر استارت زدم.
هر وقت کسی به من بگه تو نمی تونی و یا توانایی منو نادیده بگیره، من با جدیت بیشتری اون کارو دنبال می کنم.