سری به پنجرهی دل
اصفهان که بودم عادت داشتم شبا قبل از خواب ده دیقه به آسمون نگاه کنم. اگه فرصت بود که تا نیم ساعت هم آسمون رو می دیدم. قبلترش که مجرد بودم خونه بابام تو حیاط می نشستم و به آسمون نگاه می کردم. فکر می کردم آسمون یه سری رمز و راز داره که بهم میده یا مثلا ماه یه چیزایی رو بهم میگه. بعدها فهمیدم که دقیقا همینه ماه و آسمون و شب منبع انرژی و الهام برای من بودن.
اصفهان پنجره اتاق آخریمون به سمت بلوار باز میشد و روبه رو یه چشم اندار خیلی قشنگی داشت که مسحورت می کرد. تهران به لطف آپارتمان نشینی این کارو نمی کنم. چون بیرون درخت و فضای قشنگی نداره. بالکن داریم و میشه رفت اونجا، اما زمستون که هوا سرده خیلی نمیشه موند.
میخوام تماشای آسمون شب رو هم بذارم تو کارهای آخر شب. به نظرم یه پیوندی بین من و شب و آسمون هست که نباید چیزی این پیوند رو از بین ببره.
.......
هرچی آدم فکرشو به سمت سایر مخلوقات خدا ببره مثل درختا و گلها و حیوانات و حتی اشیا کمتر به آدما فکر می کنه. و کمتر انرژی منفی از سوالات بی پاسخش پیدا می کنه. به نظرم باید مثل قدیما از حصار آدما بیام بیرون.
مولانا یه مسئله ای رو مطرح می کنه که آدما در یک مربع گیر افتادن و از هر ضلع به ضلع دیگه انواع ناراحتی و نگرانی و فشار عصبی و ... هست. به نظر مولانا فقط زمانی میشه بر این مشکلات غلبه کرد که از اون مربع بیای بیرون. و فک کنم مشغول کردن خودم به گلها و درختا و پرواز دادن تخیل شاعرانه م باعث میشه از اون مربع بیام بیرون. کاری که الهام بخش بوده برام.
پ.ن: گاهی که آدم دلش می گیره هر چی فکر می کنه چی میخاد چیزی به ذهنش نمی رسه. من هیچی نمیخام. ولی حتما چیزی میخوام که نمی دونم چیه. من حالم با آدما بد و بدتر میشه. این یه واقعیت عجیبه. هر چی با پرنده ها و گلها و اشیا و ...باشم حالم عالی تره.