بارون باهام ازدواج کن
تعطیلات عید بهترین فرصت برای استفاده از طبیعت ه. دیروز رفتیم میدون آزادی. بهار تا حالا میدون آزادی رو ندیده بود. تو ناباوری و بهت بود که چقددد بزرگه. همیشه عکسشو تو کتابا دیده بود. از نزدیک براش جالب بود.
دیروز صبح خواستیم بریم کوه. ولی هوا بارونی بود. شدید بارون میومد. ابرای سیاه آسمون رو پوشونده بودن. میدون آزادی خیلی خوووب بود. بخصوص بادونی که میومد و ما مثل موش خیس اومدیم خووونه.
امروز رفتیم قیطریه. هوا عالی. طبیعت بی نظیر. منم عشق کردم. کلی آواز خووندم. دو سه نفر گفتن چقد صدات خووبه. هر چند صدام تخمی ه ولی جالب بود گفتن خوب می خوونی. از لبه جدول کنار حوض راه رفتم. یه پیرمرده گفت چقد خوب راه رفتی. چقد تعادلت خووب بود.
البته وقتی د باهام باشه چندان نمی تونم با آدما ارتباط برقرار کنم. اصلا راحت نیستم. اصلا نمی تونم خودم باشم. هرگز نمی تونم بزنم زیر آواز. نه که بگه نخوون. میگه صدات خووب نیست. اصلا نمیشه راحت بود. همش باید مواظبش باشم انگار. نمی دونم بیرون رفتن باهاش چندان حال نمیده.
وقتی میرم طبیعت احساس می کنم مغز تو سرم نیست. هیچ فکر و خیال و اندیشه ای نیست. انگار کاسه سرمو درآوردن مغزم داره هوا می خوره. در این حد هوا به مغزم می رسه.
به بهار گفتم فردا با بابا برو بیرون. گفت نه نمیرم. حتی وقتی به د میگم بیا با هم بریم، بهار میگه نگو بابا بیاد. دو تایی بهتره. د هم میگه خودتون برید. هر چند بیاد به منم خوش نمی گذره. اما گاهی وقتا بد نیست با بهار وقت بگذرونه.
پ.ن: گاهی وقتا یه حرف ساده رو خیلی باید برای د توضیح بدم تا متوجه بشه. گاهی هم یه حرفی میزنم یا نمی شنوه یا یه چیز دیگه می شنوه.
پ.ن: فیلم ری چارلز رابینسون رو دیدیم. درباره یه نوازنده نابینای آمریکایی بود. فیلم قشنگ بود اما پاره شدیم از بس آهنگ کانتری گوش دادیم.
فیلم زندگی دیگران هم دیدیم. خیلی خوووب بود. بهار نصفشو خوابید. واسش تعریف کردم . گفت خیلی قشنگ بود. پاک کردی؟ گفتم نه. گفت پس یه بار دیگه ببینیم.
کلا برنامه م شده فیلم کتاب و تفریح. برنامه خوبیه.
پ.ن: اگه می تونستم حتما با طبیعت ازدواج می کردم. با درختا، گلا، بارون، کوه، سنگ، پروانه، گنجشک، رنگین کمون... در وهله اول بارون. مطمئنم بهتر از آدمها می تونستن درک داشته باشن.
پ.ن: دیشب رفتم خونه بابا. از شمال اومده بهش سر زدم. تو این دو سال و نیم که مادرم فوت کرده جانمازش، همونی که باهاش همیشه نماز می خوند، تو کمد بود که هر کس خواست نماز بخوونه به یادش باشه. رفتم سر کمد به بابا میگم جانماز مامان کو؟ گفت همونجا. نبود. چادرش رو جالباسی آویزون بود. میگم جانماز و سجاده ش کجاست؟ میگه نمی دونم. حسن (داداش دومی برادر ناتنی از مادر جدا هست) یا بالایی( مستاجرش) اومدن جابه جا کردن. نمی دونم کجا گذاشتن. منم عصبانی شدم گفتم غلط کردن دیگه به هرچی دست میزنن. دو سال بود کسی دست نمیزد حالا اینا هرجا دلشون خواست میزارن. بعد مستاجرش اومد گفت اینجا گذاشتیمش. تو یه مشما گذاشته بودن. درشو گره زدن. با اخم گفتم اینا قرار نیست جابه جا بشن.
راستش اصلا خوشم نمیاد این بالایی همش پایین خونه باباست. من هر وقت میخوام با بابا تنها باشم دوتایی باشیم. این و بچه ش میان پایین. دیگه آشپزی هم تو خونه بابا می کنه. خیلی وقتا موااد و از بالا میاره ها اما میاد اونجا غذا میپزه. برا بابا خوبه. تنها نیست اما مراعات نمی کنه انگار خونه خاله ست یه سره اونجاست. تا ۱۲. ۱ شب. دیگه شورشو درآوردن. مزاحمن بیشتر.