این دو روز، حدود ۴ . ۵ تا اداره و سازمان و نهاد دولتی رفتیم. مصداق آفتابه لگن هفت دست، ولی شام و ناهار هیچی بود.
سازمانها و ادارات تمیز، نوساز، شیک، دارای اتاقهای بسیار، فضای باز و دلگشا، اما خب بیشتر افراد حاضر در یک اتاق جمع شده بودند و حرف می زدند. یا اتاقها خالی بود.

من که به نوبه خودم راضی نیستم این همه امکانات در اختیار افراد نالایق و بیکاری قرار گرفته که حقوقهای نجومی می گیرن و یک هزارم حقوقشون کار نمی کنن. نه تخصص دارن نه کاری می کنن.

اینا مفت خورایی هستن که به جای کارگر و بازنشسته و بدبخت و ... پول می گیرن. چون خوب بلدند که روی موج سوارشن و از آب کره بگیرن.

حوصله توضیح چگونگی و چرایی رفتن به اینجاها رو ندارم.
آما:
یکی رو دیدیم مدیر یکی از اینجاها بود. فوق العاده آدم جالبی بود. بهم شمارشو داد گفت واسه موضوع ... زنگ بزن راهنماییت کنم. و شماره منو هم گرفت. ورژن مردونه من بود. کلی حرف زد. از هند و کارایی که کرده و ... گفت. بهم گفت اگه کسی تاریخ تولدشو بده و رنگ مورد علاقه ش می تونم از روحیات، شخصیت و ... بگم و من هیچ کنجکاوی نشون ندادم بلکه در خماری بمونه. ولی باید بهش زنگ بزنم راهنمایی کنه.

پ.ن: یکی از همسایه ها ما رو به یکی از اداره ها می‌برد. تو ماشین داشت از حروف ابجد و شخصیت افراد می گفت. من شدم ۱۱۵ گفت وقتی یه کاری رو شروع کردی تا تموم نکنی ول کن نیستی. زودرنجی. عصبانی میشی اما زود خاموش میشه. به شدت مهربون و دل رحمی.

درباره د گفت شما اگه زلف کسیو بچسبی ولش نمی کنی. و من زدم زیر خنده که دقیقا زدی به هدف. بعد د شروع کرد توجیه کردن. اینم ادامه نداد و گفت قصد توهین ندارم و درباره بهار گفت.