از صبح از اینکه قرار بود با د تنها باشم به شدت ترس داشتم. واسه همین بهار که رفت مدرسه. دوباره خوابیدم. ده و نیم پاشدم. بعد از صبحانه، شروع کردم به جارو برقی کشیدن.ناهار درست کردن. کتاب خووندن. تا اصلا نخوام جلو چشمش باشم یا بخواد حرفی بزنه. فک کنم در حد دو سه جمله بیشتر باهم حرف نزدیم. اونم طبق معمول گفت تکلیفتو روشن کن. گفتم من تکلیفم روشنه. تو تکلیفت در نوسانه. دیگه نه اون چیزی گفت و نه من.

دیشب دوباره بحث بابا رو پیش کشید. از یه طرف میگه اصلا برام مهم نیست که میری و میای از طرف دیگه وقتی حتی زنگ میزنم بهش. متلک میندازه که کی میری پابوس آقاجونت؟ میگه چرا انقد بهش اهمیت میدی و باهاش انقد عاطفی رفتار می کنی؟؟؟؟
میگه انقد قربون صدقه ش نرو. میگم وا. من کجا قربون صدقه ش رفتم.

حالا مکالمه معمول من و بابا هر روز اینجوریه:
سلام خوبی چطوری؟ ( خدا رو شکر. کمرم درد می کنه. نمی تونم راه برم.) عب نداره. نمیشه کاریش کرد. فقط گرم نگه دار. چخبر؟ بچه ها نیومدن اونور؟ ( مثلا یا رفتن یا نرفتن یا اونجان) باشه. سلام برسون . کاری نداری. زنگ زدم حالتو بپرسم و تمام
الان دیگه چجوری حرف بزنمنشه قربون ثدقه و دستبوسی و پابوسی. نمی دونم.

دیشب حالم خیلی بد بود. از رفتارش. از حرفاش. نفس می کشید من ضربان قلبم می رفت بالا. تسبیح دستش بود، وقتی دونه هاش رو مینداخت من ضربان قلبم می رفت بالا. نیمه خواب هوشیار بودم. ریزترین صداها رو محکوم به شنیدن بودم. نوک انگشتای دست و پا یخ کرد. پتو رو پیچیدم دور خودم. اما می لرزیدم. نمی تونستم نفس بکشم. در عین حال که ضربان قلبم تند بود، هوا نبود . خیلی شب بدی بود. این شب تداعی کننده همون شبایی هست محاکمه میشم. انگار هر لحظه میخوام بازجویی بشم. بخشیدنش خیلی برام سخته. خیلی سخت. امیدوارم یک لحظه جای من قرار بگیره بفهمه چه استرس وحشتناکی رو بهم منتقل می کنه. از ۱۱ شب خوابم میومد. آخر دو خوابیدم. تا ۶ و نیم.

پ.ن: سیزده عید هم تموم شد. فک می کردم بعد از این همه انرژی و حال خوب بهار، امروز رو پر انرژی خواهم بود. اما زهی خیال باطل! طبق معمول یک بیلاخ بزرگ نصیبم شد.

پ.ن: کتاب تاریخ بیهقی رو می خوونم که به رمان تبدیلش کردن. خیلی جالبه. تازه فهمیدم تو تاریخ قدم زدنو دوس دارم.

پ.ن: این هفته که هیچ، احتمالا از هفته بعد میرم سالن.