شام غریبان

دیشب مراسم شام غریبان گرفتن واسه خواهر د. وارد خونه که شدیم اصن توقع همچین مراسمی رو نداشتیم. خیلی جالب بود. فک کردیم مراسم خانوادگی هست بعد دیدیم نه. کلی فامیل دعوت کرده بودن. همه کت و شلوار و بعضا کراوات. خانما هم خیلی شیک و رسمی.

نوازنده آورده بودن یکی نی می زد یکی دف. خواننده هم داشتن. خیلی خوب می خووند. کوک بود صداش. خدایی خیلی بهتر از مداحی بود و اراجیفی که آ خ و... تو این جور مراسما به خورد ملت میدن. خیلی قشنگ دیزاین کرده بودن. پر از گل و شمع.
پذیرایی هم که عالی بود.
خلاصه یه کم فقط یه کم آبغوره گرفتم.

فردا هم قراره تو مسجد مراسم بگیرن. پیش بابا هم نرفتم. چرا نمیشه برم. خیلی وقته نرفتم. اگه فردا نرم شنبه هم نمیشه برم. می مونه تا یکشنبه برم پیشش.

پ.ن: دیشب فهمیدم هنوز ایراد دارم. باید ایرادم رو برطرف کنم. ایرادم هم اینه که هنوز وابسته بعضی چیزا هستم و این موضوع رو دوس ندارم.

پ.ن: برای میم: جواب کامنت قبلی تو دادم. و لطفا ج بده. چون نگران شدم.

سفر در نور

با رئیسم صحبت کردم قرار شد پاره وقت برم. د هم گفت سه روز بری خوبه... اینجوری برام خیلی بهتره. بقیه روزا هم دور کاری می کنم. می تونم به بابا سر بزنم.

محل کارم محیط خوبیه. خیلی دوستانه و رفاقتی.
و مهمتر اینه که حوزه فرهنگی هست.

رئیسمون خیلی خوشحاله از اینکه یه نیروی حرفه ای به مجموعه اضافه شده. تبادل اطلاعات کردیم. و مشخص کردن محدوده کاریم رو. اینکه تو قسمت ترجمه چقد دستم بازه و ....

بعد از اینکه برگشتم بهار تو پارکینگ بود تا منو دید خوشحال شد پرید بغلم گفت چطور بود امروز؟ کلی ذوق کردم.

دیروز خواهربزرگ د زنگ زد بهش که خواهر دیگه شون فوت کرده. خیلی یه دفعه ای بود.
مریض بود ولی نه در حدی که فوت کنه. بعد از ناهار خوابید و تو خواب رفت.

به نظرم مرگ تو خواب خیلی خوبه.
نمی دونم تو بیداری چطوره. شاید خوب باشه.
در هر حال مرگ خیلی خوبه.

دیشب رفتیم خونه شون. اصلا خبری از گریه و شیون نبود. همه خیلی شیک نشسته بودن و صحبت می کردن. آهنگای غمگین انتخاب کرده بودن و گذاشته بودن. نهایتا دو تا قطره اشک و اظهار تاسف.
برعکس ما که هر کی از در وارد میشد گریه و زاری شروع می شد و قرآن یا نوحه بود.
شاید این جور خیلی بهتر باشه آدم با رفتن عزیزش زودتر کنار میاد.
تو مراسم خاکسپاری امروز هم همه چی خیلی عادی و معمولی بود. دخترش فقط یه کم گریه کرد و بیشتر از همه د. چشاش پر اشک بود و هق هق می کرد. خیلی عاطفیه طفلکی.

پ.ن: قرار بود از شنبه برم سر کار. شنبه و یکشنبه واسه کمبود گاز تعطیل بود. دوشنبه رفتم. سه شنبه از خونه گزارش تنظیم کردم و فرستادم. چهارشنبه کارو تعطیل کردم. پنج شنبه و جمعه هم که هیچی. فک کنم نرم بهتره...

پ.ن: مراسم سمت لواسون بود. چقد مسیر رو دوس داشتم. مسیری بود که من و د کلی باهاش خاطره داشتیم. د میگفت هایده بزار. ... خیلی هایده دوس داشت. دختر اون مرحوم هم دیشب می گفت مادرش خیلی آواز خووندن رو دوس داشت. وقتی می خووند ضبط می کرد و واسشون می فرستاد. چن تا از آهنگایی که خوونده بود رو دیشب گذاشتن. صداش مثل صدای ... یادم رفت اسم خواننده رو. هر وقت خونه ما میومد می گفتیم بخوون برامون. اونم می خووند. چن تا صدای ضبط شده دارم ازش. خدا بیامرزدش. روحش شاد. سفرش به نور و روشنی...

پ.ن: چن روزه خونه بابا نرفتم. قهر نکنه خوبه. صب منتظرم بود. فهمید که خواهر د فوت کرده بهش تسلیت گفت و عذرم موجه شد.

من حروفی نانوشته ام

احساس می کنم به جای سلول حروف در من زیست می کنند . سلول ها می میرند و سلولهای تازه جایش می آیند. حروفم کلمه می شوند و در ذهنم رژه می روند روی کاغذ می آیند و بعد واژه هایی دیگر.

چقد دلم میخواد بنویسم. هر وقت که دلتنگ ش می شوم بیشتر. اما انگار پشت سد مانده اند. ای کاش این سد خراب شود و غلیان احساس روی کاغذ بیاید.

یک گوشه از دلم دلتنگی را به وفور احساس می کند. این فراموش کردن، سرگرم شدن و غوطه خوردن در روزمرگی حال ظاهری را خوب می کند اما از عمق دلتنگی چیزی نمی کاهد.

درست همانجا که فکر می کنی نیازی به داشتنش نداری، چشمانش را گشاد می کند و به عمق چشمانت، به صداقت نگاهت زل می زند. عشق را می گویم.

توقع بی توقع

چن روز پیش بهار به مناست روز مادر برام یه کاردستی درست کرد اونو بهم داد. خیلی قشنگ بود. خیلی شاد و رنگی بود. خیلی گفت مامان برم برات چیزی بخرم که منصرفش کردم. هی میگه کیک درس کنم. غذا درس کنم. طفلک میخواد یه کاری کنه.
د هم که معمولا نه تبریک تو کارشه نه هدیه.
نمیگم توقع کادو داشتم یا چی ... اما تبریک گفتن یا تشکر خشک و خالی یا حتی ناهار رو درست کردن فک کنم حداقل کار بود. اما توقع نبود.

برای هیش کی پیام تبریک نفرستادم. فقط به مامانم روزش رو تبریک گفتم.
گاهی توقعم زیاد میشه از آدما. می دونم که نباید توقع داشته باشم. چون آدما صادق نیستن. چون باهات مثل خودت رفتار نمی کنن مثل خودشون رفتار می کنن.
و دوس ندارم این توقع داشتن رو. چرا باید بهم دروغ بگم و فکر کنن که باور کردم؟
اما در نظام آفرینش هیچ چرایی وجود نداره.

هر وقت که احساس می کنم به شدت مورد بی توجهی و بی اهمیتی قرار گرفتم، مدیتیشن می کنم. و تا جایی که میشه از زمین دور میشم بعد می بینم آدما چقد کوچیک شدن. چقد همه چی بی ارزش و ناچیزه. حتی همین فکر. بعد کم کم احساس می کنم هیچ دلیلی برای توقع، ناراحتی و دلخوری وجود نداره. مهم خودم هستم که برای خودم ارزشی به اندازه تمام کائنات قائلم.

جوهر نمک: هدیه روز مادر

بهار میگه برات چی بگیرم روز مادر؟ میگم هر چی. میگه دستکش آشپزخونه چطوره؟ یا جوهر نمک بخرم؟ میگم آره جوهر نمک بگیر تو و بابا رو حل کنم بره. غش کرده از خنده . بعد شکل خودش و باباش رو که شبیه ابر شدن می کشه بعد میگه من دستام سالمن یه شمشیر میارم جوهرنمک و از بین می برم. میگم بابا چی. میخنده میگه نه نمیخواد بزار بابا حل بشه تو اسید.

بهار از شنبه امتحان پایان ترم داره. خیلی باهاش تمرین کردم و بهش تاکید کردم حتما سوالا رو درست و با دقت و حتی دو سه بار بخوونه. بعد جواب بده. خیلی تاکید کردم که کلمات کلیدی رو بلد باشه. تفکیک کنه سوالا رو از هم. دیروز کارنامه نیم ترم که گرفت خیلی خوب شده بود. فقط ریاضی 16 بود که نسبت به قبل پیشرفت داشت و میزان کم دقتی ش کمتر بود.
میگه نمیشه بعد از امتحانای من بری سرکار؟ میگم خیر. خودت دیگه باید بخوونی.

پ.ن: ح بهم گفت شرایط و وضعیت الانتو بنویس و تاریخ بزن. بعد انتظارات خودتو رو بنویس. گفتم چند ماه دیگه بررسی و مقایسه کنم .بله؟ میگه آفرین. دقیقا.

پ.ن: امروز کارای خونه و نظافت دارم انجام میدم. خرده ریزای خونه و بهار.

پ.ن: نغمه رو که تازه شروع کردم به نواختن، جمع کردم. چون می دونم فرصت نمی کنم دیگه. طفلک شانس نداره.

پ.ن: نمی دونم چقد بتونم و فرصت کنم به نوشتن. اما می دونم در یک جهت دیگه قلم فرسایی می کنم. و حتما با نگاه بهتر و با تجربه بیشتر خواهم نوشت. شعرها و داستانهام باید رنگ تازگی بگیرن و از تکرار خارج بشن.

پ.ن: لب تابم و گوشیم تا خرخره پره. باید خالی کنم. یه برنامه بریزم توش.

پ.ن: چقد روده درازی کردن. خلاصه برام جالبه بعد از 13 سال دوری از محیط کار دوباره برم. د هم در عمل انجام شده قرار گرفت. اصن فکرشو نمی کرد به این زودی برام کار پیدا بشه. هیچی نمی تونه بگه. چون کارش خوبه. محیط خوبه. و اون چیزی هست که من هر دفعه می گفتم اگه این کار تو این حوزه باشه میرم. و می دونه منطبق با علایقم هست. فرهنگیه.
البته یه چن ساعتی که همو نبینیم بهتره. کمتر بهم گیر میده.

روز من

امروز روز پر کاری بود. یکشنبه با دکتر ... صحبت کردم. قرار شد هر وقت خواستم برم پیشش قبلش باهاش هماهنگ کنم. امروز که بهارو گذاشتم مدرسه بهش زنگ زدم که محل کارش باشه. رفتم. مسیر خیلی طولانی بود. یک ساعت و نیم رفت و یک ساعت و نیم برگشت.
ولی نتیحه خیلی خوب بود.
قرار شد به صورت پاره وقت با اون مرکز همکاری کنم. در زمینه ترجمه و تولید محتوا.
در حوزه کتاب سینما تئاتر موسیقی...
خیلی خوشحالم. اصلا فکر نمی کردم دکتر انقد سریع بگه بیا.
از شنبه میرم. یه روز در میون چن ساعت و بقیه ش دور کاری.
کاری که علاقه دارم بهش.

پ.ن: برگشتنی چون خیلی ذوق زده بودم برای هدیه یه دفترچه یادداشت که بهار خیلی دوس داشت براش خریدم. یه کتابم واسه د. هر دو خیلی خوشحال شدن

پ.ن: خدایا همه اینا به خاطر لطف توعه وگرنه من که می دونم تو این شرایط پیدا شدن کار به معجزه می مونه.
مرسی که دکتر رو وسیله قرار دادی تا من بتونم با جهان خارج تعامل داشته باشم.
و از تو می خوام راهی رو در مسیرم قرار بدی که باعث تعالی روحم بشه.
خدایا ممنونتم. بازم میام گپ بزنیم.

اندر حکایت معلم شدن من

سکانس اول:
حدودای سال 82. تابستون. یکی از فامیلامون تو آموزش و پرورش ناحیه فلان رییس بود و کلی خرش می رفت. از این آدمایی که تو جنگ گیر کرده بود و هنوزم گیر کرده. بابام باهاش صحبت کرد گفت دست دخترمو تو آموزش و پرورش بند کن. اینم گفت باشه حتما. کی بهتر از قلندر. چشم و از این حرفا. آخرای تابستون زنگ زدیم و گفت منتظرتونم. منم به سفارش مامان با اینکه از چادر خوشم نمیومد ولی جهت مقبول افتادن در وزارت مذکور به سر کرده و رفتیم. فامیل دور رو دیدیم و سر صحبت رو باز کردیم و ایشون با کمال وقاحت گفتن نه فعلا که نیرو نیاز نداریم و .... و ما دست از پا درازتر برگشتیم. فقط یادمه هر چی فحش بلد بودم تو راه بهش دادم و جلوی هر کی که می رسیدم یه خروار از سیاه نامه ش می گفتم. آخه مرتیکه تو غلط کردی وقتی ازت برنمیاد اون همه راه ما رو می کشونی. بعد هم معلوم شد که واسه دختر و پسرش دستش خوب باز بوده. دیگه هر وقت می دیدمش سلام هم بهش نمی کردم. چون ازش که خوشم نمیومد فقط یه عامل نیاز داشت که ازش بدم بیاد و اون عامل رو خودش دستم داد. الانم بهش سلام نمی کنم. به زنش به بچه هاش گفتم من از این آدم خوشم نمیاد. به خودش که گفتم نیشخند زد فک کرد باهاش شوخی می کنم گفتم من همسن دخترتم نه باهات شوخی می کنم نه می بخشمت. هر چند از معلمی خوشم نمیومد اما تو حق نداشتی اون کار رو کنی. با اینکه خیلی ساله ندیدمش ولی ببینمش نگاش نمی کنم. یه بار بابام گفت فلانی حالتو پرسید. منم گفتم گه خورد.

سکانس بعد:
سال 1388:
بابا: قلندر کار معلمی خیلی خوبه. بیا برو معلمی. قلندر: بدم میاد از معلمی. چون معلمی محدوده. مغز آدمو محدود می کنه به کتاب درسی بچه ها. تنوع نداره و خیلی چیزا و دلایل شخصی خودم.
بابا: تابستون تعطیلی. مناسبتها تعطیلی. عید تعطیلی. کار مناسبی واسه خانما هست. تا ظهری بعد میری خونه استراحت.
قلندر: خب باشه. بگرد پیدا کن برام
بابا: زنگ زدم به عمه ت. باهاش هماهنگ کن.
قلندر: حالا چه عجله ای. باشه
بابا: عمه ت پشت خطه.
قلندر: بعد از احوالپرسی با عمه. با فلانی رییس .... صحبت کردم برو پیشش. اینم شماره ش هماهنگ کن باهاش.
با رییس ... هماهنگ کردم و با هم رفتیم مدرسه... معلم مدرسه غیر انتفاعی شدم.
قرار شد چند ماه بمونم تجربه کسب کنم. از اول مهر به طور رسمی معلم بشم. تو یه مدرسه دولتی .
تو این فاصله باید مراحل اداری رو طی می کردم. گزینش و تکمیل پرونده و ...
رفتم گزینش. ازم نماز پرسید بلد نبودم. یعنی 12 سال تحصیل تو نظام آموزشی مساوی بود با پشم. ولی خب تا دلت بخاد بلد بودم اراجیف ردیف کنم. هر چی می گفتم اون خانمه مث ملا بنویس تمامو بدون کم و کاست می نوشت. دو روز بعد از اداره آموزش و پرورش زنگ زدن واسه جواب گزینش. گفتن شما قبول شدین باید برید مرحله بعد. یعنی در این حد تخمی.
اون آقاهه چند بار باهام تماس گرفت که بیایید اما من نرفتم. انقد کنجکاو شده بود که چرا این نمیاد. می تونست خودش میومد دم خونه مون. بعد از چند بار تماس بهشون وقت دادم و بالاخره رفتم. خیلی مشتاق و منتظر بودن که ببینن این کیه با این کارنامه درخشان که روز قدس راهپیمایی میره ولی نماز یومیه شو بلد نیست.

پارتی یعنی این!!!! بقیه اداشو درمیارن. خلاصه قبول شدم و با یک پرش قرار شد که از اول مهر برم سر کار و من چون از آموزش و پرورش خوشم نمیومد زیر بار معلمی نرفتم که نرفتم.

حسرت نمی خورم و الان هم بعد از گذشت این همه سال بازم نمیرم معلم بشم. اما با نگاه دیگه. الان می دونم معلمی عشق می خواد. مهارت میخواد. و من نه این عشق رو داشتم نه مهارت رو.
بهار که کلاس اول دبستان بود عاشق معلمش شدم و نگاهم به معلمی عوض شد. معلمش با وجود سه تا بچه داشت زبان می خووند و کتاب خوون قهاری بود و کلا عاشقش بودم. و عاشق بچه ها.
فهمیدم که معلما چرا انقدر صبورن و مهربون. چون نمیشه با بچه ها جز صبر و مهر رفتار دیگه ای داشت.
و من تمام قد برای تمام معلمان با وجدان و عاشق سرزمینم می ایستم و کلاه از سر می گیرم. امیدوارم شادی و مهر روزی شون بشه.
پ.ن: اما من معلم نمیشم. اصرار نکنید.
من عاشق کار دیگه ای ام. برای اون کار ساخته شدم.

حالتو خریدارم داداش

امروز یه پیکان دیدم، راننده ش جواد یساری گذاشته بود و صداشم بلند کرده بود. تا راننده رو دیدم که پسر جوونی بود حدود 23. 4 ساله نتونستم جلوی خنده مو بگیرم و تا یه خیابون بعد هنوز می خندیدم. البته خنده م به خاطر مسخره کردن نبود.
فقط دوس داشتم بهش بگم حالتو خریدارم داداش.
بعد رسیدم به مغازه لوازم برقی میدون. اونم که همیشه تو فضا هست. عود و عنبری راه میندازه. با کلی از این چراغای تزئینی. اینم خیلی خوبه. یعنی توپه.

اگه دیروز و امروز منو می چلوندن حتما حروف انگلیسی قی می کردم از بس با بهار زبان کار کردم. شایدم خبرای بد رو.

کجای دنیا صبح اول هفته شون با خبر اعدان شروع میشه؟ لعنت بر ظلم و ظالم. خرقانی می گفت هر که در سرای من درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید . چون آنکه در سرای باریتعالی به جان ارزد در سرای بوالحسن به نان ارزد. حالا تو قرن بیست و یک در مهد فرهنگ و هنر و علم انقد راحت جانی گرفته میشه.... لعنت بر دنیایی که همه چیزش بر مبنای پوله. حتی انسانیت.
و این انسانیه که بهش میگن اشرف مخلوقات.

چه مدرسه ایه آخه!

این شل کن سفت کن آموزش و پرورش حالمون رو به هم زده. کلا که بلاتکیف هستیم این یکی هم مزید بر همه شده. معلما خونواده ها بچه ها همه بی تکلیف . یا آنلاین کنین یا باز بزارید این مدرسه ها رو. وقتی دلتون نمی سوزه مازوت می دین به خورد ملت دیگه تعطیلی نداره .
بچه ها نمی دونن چه جوری درس بخوونن. معلما نمی دونن چجوری درس بدن.

خوبی آنلاین بودن مدارس اینه که شب می تونم تا دیر وقت کتاب بخوونم و نگران صبح زود بیدار شدن نباشم.

پ.ن: وقتی بلافاصله بعد از صبحانه ناهار شام ظرفا شسته میشه مدت کمتری طول می کشه . اما یکی دو ساعت بعدش همون ظرفا مدت زمان بیشتری طول می کشه. به نظرتون این از یه قانون مهم ریاضی یا فیزیک تبعیت نمی کنه آیا؟

پ.ن: پنجره آشپزخونه به خیابون مشرف هست. و چن تا درخت عریان دیده میشه. دیروز بعد از مدتها چندتا گنجشک دیدم رو درخت. کلی ذوق کردم. چقد به کم قانع شدم اینجا. کم که نه، ناچیز. اینحا درخت نداره. گنجشک هم نداره. اصفهان پر از درخت و پارک ه. و پر از گنجشک. یعنی وارد بلوار جلوی خونمون می شدیم انقد صدای گنجشکا زیاد بود که ادم رو سر کیف می آورد. روی زمین و روی درختا پر بودن. حتی سار هم دسته دسته میومدن.

پ.ن: موقعی که اومدیم تهران می گفتم کلاهم بیفته اصفهان نمی رم. اما فک کنم یه روز زیبایی ها و تمیزی و لطافت و سبزی اونجا منو بکشونه. البته اگه تا اون موقع بی آبی به فنامون نده... این یه رازه. به کسی نگید.

دلم مامان می خواد

هوا برفی بود امروز. اما تماشای برف از پشت دیوار چه فایده ای داره! تماشای غروب برفی زمستونی از پشت پرده های بلاتکلیفی.
بعضی وقتا آدم چیزی دلش میخاد که حال خوب کن باشه. اما نیست. هیچ چیز حال خوب کنی نیست. هست اما خوب ات نمی کنه.
مثلن رقص میخوام. آهنگ شاد می خوام. طبیعت و مسافرت و هوای پاک می خوام. بارون و گل و صدای گنجشک میخوام.

چقد دلم میخواد از این فضای بسته فاصله بگیرم.
انگار هیچ طنابی نیست که منو از این همه تنش رها کنه. و از چاه زندگی بیرون بکشه. چقد دلم یه جای دیگه میخواد. همش فک می کنم جایی باید باشم که اینجا نیست.

پ.ن: چقد دلم مامان میخواد. یه عالمه مامان میخوام. بغل مامان بخابم. بغلش کنم یه عالمه. مجرد که بود زمستونا میومد تو جای من می خوابید و جامو گرم می کرد تا وقتی میخوام بخوابم رختخوابم سرد نباشه. مامان قشنگم دلم برات تنگ شده. خیلی زیاد. تنها راهش اینه که بابا زن بگیره😁. خنده داره ولی جدیه.

پ.ن: به د میگم فردا میریم بهشت زهرا. میگه اره. میشه رفت. بهار میگه نمیرید حالا😂. میگم نه. هیچیمون نمیشه.
تلخه. اما واقعیه.

بازیچه

دیشب ساعت حدود 6 بود بابا زنگ زد که مهمون میخاد بیاد برام یک کم میوه میخری بیاری؟
(می دونم راه رفتن براش سخته. و دیگه مث قبل نیست. حتی مث قبل فوت مامان هم نیست. فوت مامان بدجور به همش ریخت. هر چند به رو خودش نمیاره. ای کاش می تونستیم یکیو براش پیدا کنیم که از تنهایی بیرون بیاد. )
گفتم آره. چی بخرم؟ ...
د با حالت ناخوشایندی از ما خداحافظی کرد و با بهار رفتیم خونه بابا.
چقد بابا بی حال بود. چهره ش. خودش خوب بود. مهمونش زنگ زد که تو ترافیک موندیم و نمی تونیم بیاییم و فردا میاییم.

یکی دو ساعت پیش بابا موندیم. چقد اصرار کرد شام پختم بمونید اما نمیشد. من و بهار که خیلی دوس داشتیم باشیم. با بهار قرار گذاشتیم حتما یه شب بریم خونه بابا و خوابیدن هم بمونیم. البته خود بابا پیشنهاد داد گفت بیایید سه تایی تو اون اتاق بخابیم. ما که دلمون قنج رفت از این پیشنهاد.

موقع برگشت د زنگ زد و گفتم مهموناش نیومدن. ما هم داریم برمی گردیم. میگه چرا بازیچه این پیرمرد میشی؟
من نمی فهمم چی میگه. میگم بازیچه چیه؟ چی شده مگه؟ میگه هیچی با تو بحث کردن فایده نداره. خدافظ.

پ.ن: بابا میگه چرا می لنگی؟ میگم زانوم درد می کنه. میگه چرا با ماشین نمیای؟ میگم ترافیک زیاده. باید هی دور بزنم. پیاده زودتر می رسم. میگه نکن. عب نداره ترافیک. به سلامتیت برس. واسه خودت ارزش قائل شو. اگه مریض شی اون شوهر.... نگات نمی کنه.

پ.ن: فردا 15 دی سالروز آشنایی من و د هست. یعنی فردا 18 ساله که از آشناییمون میگذره.

کتاب، مستند

کتاب "در بهشت 5 نفر منتظر شما هستند" رو تموم کردم. حدود 177 ص بود. درباره شخصی که فوت می کنه و با 5 نفر ملاقات می کنه. بخشهایی از کتاب جالب بود.

کتاب به این موضوع تاکید داشت که زندگی آدمها به هم مرتبط هست چه اونهایی که در گذشته بودن و ندیدیمشون و چه اونا که در آینده میان و نمی بینیمشون. و همینطور این موضوع که همه ما یکی هستیم .

دیشب هم کتاب ابله رو شروع کردم از نابغه ادبیات روسیه داستایوفسکی.

دیشب بعد از مستند سیاره پوچ که درباره موجودات بی نظیر خلقت هست، یه برنامه بی بی سی نشون داد به اسم چمدان. از کسایی که مهاجر بودن فیلم تهیه کرده بود. یه دختره که میره چین بعد با یه غنایی آشنا میشه و میره غنا زندگی می کنه. از خیابونای غنا فیلم گرفته بود. چقد زیبا بود و شیک. از تصور ما یا تصور من که آفریقایی ها رو همیشه گرسنه و بی پول و فقیر می دیدم فرسنگها فاصله داشت. چقد مردم سرزنده و شادی بودن. برای مرگ شخص می رقصیدن. چیزی به نام غصه انگار نداشتن.

ما در بهترین وضع هم که باشیم هیچ وقت شاد نیستیم. چون راه شادی رو بلد نیستیم و یادمون ندادن. یاد گرفتیم سیاه بپوشیم و عزاداری کنیم و برای 1400 سال پیش گریه کنیم. فرهنگ عزا و سیاهپوشی با ما عجین شده. کاری به اعتقادات ندارم. اما متاسفانه جایی برای شادی و زندگی نداریم.
یه بار با دکتر ... مصاحبه می کردم می گفت ما بلد نیستیم حتی تو مراسم دینی هم شادی کنیم. تو مراسم عزا دست به سینه میخوره تو ولادت دستا به هم. در همین حد فاصله شادی و ناراحتی ما هست. (نقل به مضمون بود)

یک کم شاد بودن رو یاد بگیریم بد نیست. هرچند
دروازه های شادی یکی یکی داره بسته میشه با گرون شدن دلار و گرونی اجناس و تموم شدن آب سدها و نشست زمین و....
این کشتی بدجور به گل نشسته.

پ.ن: آهان یه چیز جالب: تو غنا به پسره می گفتن چرا از ایران (خاورمیانه) زن گرفتی. تصورشون این بود که تو خیابون که راه بری بمب زیر پات منفجر میشه. البته خاورمیانه که همه اش جنگ بوده. عراق. سوریه. یمن. افغانستان....

برف و جاده فیروزکوه

وقتی زمستون میشه اولین چیزی که به ذهن می رسه برف هست. و برای من جاده برفی. جاده تهران تا فیروزکوه که تقریبا بعد از دماوند جاده یک دست برف میشه و برف. تا چشم کار می کنه برف های سپیدی دیده میشه که هیچ کس قدم روی اونها نذاشته.

همیشه دلم می خواست اولین نفری باشم که رو این برف یکدست راه میره. اما هیچ وقت نشد. فقط نظاره گر بودم. الان حتی نظاره گر هم نیستم. برفی که نیست. اگر هم بود د که هیچ وقت پایه نبود و نیست. هیچ وقت دنبال هیجان نبود و نیست. هیچ وقت همراه نیست. هیچ وقت دنبال تفریح و بیرون اومدن از لاک خودش نیست. من بودن تو لاک رو واقعا دوس ندارم. دختر کوهستان مثل کوه پرانرژی و پر قدرته. همیشه.

پ.ن: د به بهار مدام میگه درس بخوون. زبان بخوون. موسیقی تمرین کن. تا از اتاقش میاد بیرون اینا رو میگه. تا بهارو از همه چی زده نکنه ول نمی کنه. حرفشو میزنه بعد میگه به من مربوط نیست.

عطارجان

دلم از کار جهان گرفته است
آمده‌ام تا مرا بخواهی
که دلم بر هیچ‌کس قرار نمی‌گیرد
اِلّا به تو...
تذکرة الاولیاء . عطار نیشابوری

چقدر اینو دوس دارم. چقدر قشنگ گفته عطار. بعد از گذشت این همه قرن هنوز هم این جمله قدیمی نشده. فک کنم همه ما تو زندگی به جایی می رسیم که به "تو" نیاز داریم. این "تو" رو در آدم ها می بینیم. وقتی از آدم ها خسته شدیم به"تو" نیاز پیدا می کنیم. توی واقعی. همونی که منظوره عطار عزیز هست.

پ.ن: دیشب تو خواب و بیداری یه خانمی رو دیدم که تمام داستان زندگیش مث فیلم از جلوم رد شد. خیلی از زندگی اون خانوم رو تو بیداری می دیدم. ساعت حدود 5 و نیم شده بود. امروز داستان اون خانم رو نصفه نیمه نوشتم. دوس داشتم بهتر می تونستم بنویسمش. اما یادم نیومد خیلی. چقد جالب بود حال و هوای اون خانم. چقد ازش یاد گرفتم تو خواب. چقد بهم روحیه و حال و انرژی داد. آنچه از دست رفته بازگشت گویا.

خانمه تو سن 85 سالگی به کارهایی که انجام داده بود فکر می کرد. مسیری که ازش عبور کرده. هر وقت بخام داستان شخصیتی رو بنویسم اون شخصیت تو خواب یا بیداری تو ذهنم رژه میره. البته اصلا آزاردهنده نیست.

پ.ن: کتاب " در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند" رو دیشب شروع کردم. حدود 180 صفحه میشه. و من حدود 50 ص خووندم. دارم مقایسه انجام میدم اون چیزی که در باور ما هست درباره مرگ و روح و اون چیزی که در کتاب گفته.

زنده گی

زندگی عوضی ترین چهره ممکن خودش رو داره نشون میده. شت!

تنهایی آدما با هم فرق داره. اما به نظرم تنهایی تو سنین بالا غم انگیزتره. سنی که آدم خیلی از توانایی هاشو از دست میده و امکان کار کردن و بیرون از خونه رفتن و تفریح و خیلی از چیزا رو نداره. توی این سن فقط به یه هم دم نیاز داره. کسی که باهاش حرف بزنه و بهش گوش بده. (لیلی عزیز کامنتی داد که دلش واسه تنهایی بابام سوخت. خاستم جواب بدم. دیدم بهتره اینجا بزارم.)

نصفه وقت بیداری من به چای خوردن و دسشویی رفتن می گذره. اگه چایی خوردن رو قطع کنم یقینا به خیلی از کارام میرسم.

یکی از خوشمزه های خلقت سیر هست وقتی سیر خام می بینم نمی تونم خودمو کنترل کنم و حتما تو وعده بعدی باید با غذا بخورم. از بوی سیر هم اصلا بدم نمیاد. اما از بوی پیاز اصلا خوشم نمیاد. دیروز هم با ناهار فک کنم 6 تا حبه سیر خوردم. معده م در حال غر زدنه هنوز. سیر آدمو شل می کنه و گیج. مث مستا آدم تلوتلو میخوره. ولی به خوردنش می ارزه.

پ.ن: زانوم ورم کرده. مچ پاها و دستهام خسته س خیلی زیاد. حمله روماتیسم به نظر می رسه. داروهامو تفریحی می خورم هر وقت شد. این تو زمستون امکان برگشت بیماری و افزایش دارو ممکنه به همراه داشته باشه.. از درد خوشم میاد اما از خستگی نه. سیر برام خوبه خوشبختانه. مرسی ابوعلی سینای عزیز به خاطر این تجویزت. فعلا که بیماری رو به پشم هم نمی گیریم.

آقای د میشه بس کنی . خسته مون کردی. تمام انرژی مون رو داری از بین می بری. بیزارم از دین شما. نفرین به آیین شما....

لوبیا پلو نرم نشو لدفا

امروز اومدم خونه بابا. صبح خواب بود بیدارش کردم. میگه دختر! تو کار و زندگی نداری؟ کله صب اومدی. میگم الان چه وقته خوابه. لنگه ظهر شده.

بعد از صبحانه رفتم براش لوبیا خریدم. یه دو تا بسته هم واسش گذاشتم فریزر. میوه هم خریدم. بابا گفت د میاد میوه کمه.
واسه ناهار لوبیا پلو گذاشتم ولی نرم شد. واسه شامشون هم قیمه گذاشتم. سیب زمینی هم سرخ کردم.
لوبیا پلو رو که موند با شوخی به بابا گفتم لازم نکرده بخوری هی بگی نرم شده. آشپزی بلد نیستی. میبرم خونه بهار شام میخوره.

پ.ن: بابا اومده آشپزخونه منم در حال پیاز سرخ کردن تو ماهیتابه، گوشت تفت دادن تو قابلمه و
لوبیا خورد کردن بودم. میگه بزار کمک ت کنم سبد و خالی کنم. میگم نمیخاد خودم انجام میدم. بعد واستاده بالا سرم ببینه چجوری لوبیا خورد می کنم منم سریع به قول بابام شلاقی. میگه دستتو نبری میگم اتفاقا بالا سرم وایسی مهندسی کنی می برم. میگه مادرتم همینجوری تند تند کار می کرد. اینو راس میگه .

با مامان خدا بیامرز که می خواستیم شوخی کنیم می گفتیم چطوری فلفل؟ انقد که تر و فرز بود .

پ.ن: بابا رفت زیر زمین ریشش رو بزنه. اومد بالا گفت خوب شد؟ جا نموند؟ میگم چرا اینجا و اینجا جاموند؟ دوباره رفت زیرزمین. برگشت گفت حالا چی؟ گفتم سه تا دونه باز جاموند. با خنده میگم دیگه نمیخاد بری پایین. با موچین برات می کنم. میگه برو پی کارت. لازم نکرده. ( زیر زمین خونه بابا اینا یه سوییت ه واسه خودش. من اون موقعها اینجا درس می خووندم. الانم داداش کوچیکه امتحان دانشگاه داشته باشه هیش کی هم نباشه میره پایین. انقد که فاز میده واسه درس خووندن)

پ.ن: بابا می دونه باهاش شوخی می کنم. به دل نمی گیره. جنبه داره. اگه از این شوخیا با د کنم یه هفته فقط باید ... مالی کنم.

آشپزی من خونه بابا با خونه خودمون فرق داره. خونه خودمون غذا کم نمک و کم روغن درس می کنم. خونه بابا چرب و نمکی. خونه خودمون سیب زمینی رو مث چیپس درس می کنم نازک و باریک و خشک. خونه بابا کلفت تر و نرم تر. خونه بابا خورشت آبدار می خورن خونه خودمون کم آب.
خلاصه داداش کوچیکه ادا داره و غر میزنه. الانا که نامزد داره بهتر شده. غراش فقط واسه مامان طفلکی بود.

پ.ن: خونه بابا انگار زندگی در جریانه. ولی خب خونه خودمون تنبلی م میاد کار کنم.

بخشندگی یا ناخن خشکی؛ مسئله اینست

یه قانون دارم که آدم هر کاری می خواد انجام بده باید به نحو احسن انجام بده. چه این کار برای خودش باشه چه دیگران. نه اینکه بخوام بگم دیگران ارزش دارن و من به اونا اهمیت میدم. خیر. چون خودم ارزش دارم و اون کار نشونه ارزشی هست که من برای خودم قائل میشم. اما متاسفانه دیروز به حرف د گوش دادم و از این قانون سرپیچی کردم و کاری که در شان من نبود انجام دادم. و این اصلا خوب نبود. هر چند ماستمالی کردم اما فقط ماستمالی بود و دوس نداشتم این کارو می کردم. ولی چون د معمولا عادت داره تو هر کاری، هر کاری دخالت کنه نتونستم کارم رو درست انجام بدم.

چن وقت پیش هم همین کار رو کردم . به د گوش دادم بعد پشیمون شدم. همسایه بالایی مون برامون سوپ آورد. مزه ش بد نبود. خیلی هم عالی نبود. د نخورد. بهار هم که سوپ دوس نداره. ولی من خوردم. چون طرف زحمت کشیده بود. من خواستم تو ظرفش شکلات و گز بزارم. د گفت نمیخاد. واسه این سوپ بیخودی گز و شکلات به این گرونی رو نزار. من حدود 20 تا گردو با پوست گذاشتم تو ظرفشون. و دو تا هم از گلای مریم کندم گذاشتم رو ظرف و بهار برد دم خونه شون. د میگفت از تو باشه خونه رو هم می بخشی.
ولی این واقعا بخشش نیست. اگه قرار باشه آدم انقد ناخن خشک باشه هیچ رابطه ای خوشایند پیش نمی ره.
بعد که گردوها رو شکوندیم دیدم که سیاه و پوک هست خیلی ناراحت شدم . تا یه مدت می گفتم کاشکی همون گز و شکلات کنجدی رو براشون میذاشتم.

پ.ن: موقعی که به سوپ نگاه می کردم فکر خانوم همسایه با بخار سوپ توی هوا پخش میشد و من می فهمیدم: اون خانم همسایه خیلی با خودش فکر کرد که ظرفی رو که من قبلش براش چیزی گذاشتم خالی برنگردونه. خیلی زحمت کشید . خامه زیادی توش ریخت تا مزه خوبی بده. اگه اینو به د می گفتم یحتمل که نه حتما می گفت تو خیلی خوش بینی . توهم داری.

پ.ن: من تو یه خونواده ای بزرگ شدم که بسیار بخشنده بودن نمی تونم با این نوع نگاه د سازگار باشم. شاید وضع اقتصادی باعث بشه که آدم یه خورده حواسش رو جمع کنه اما این برای من دلیل قانع کننده ای نیست.

نمی دونم بقیه تو این شرایط چطور نگاه می کنن!!!؟؟

روزهای سرگردان

بعد از اینکه طالبان زنان را از دانشگاه بیرون کرد ایران پیام داد آموزش زنان را مجازی کنید. طالبانم گفته شما خواهران خودتان را حراست کنید.
یعنی محترمانه و دندان شکن گفته دخالت نکنید. یا خواسته بگه کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی.

بهار امتحان هدیه ها داره امروز. چقد سخته این هدیه ها براشون. واقعا تو این سن ولی فقیه و مرجع تقلید رو نمی فهمن. من نمی دونم این معلمشون چه غلطی می کنه که اینا رو براشون توضیح نمیده بفهمن. تا ساعت دوازده داشتم این مهملات را تو مغزش می کردم.

بعضی وقتا آدم دلش زندگی نمی خواد. مثل الان من. مثل خیلی از صبح ها. مثل خیلی از روزهای سرگردان.

عزیزجون خدابیامرز می گفت زندگی رو هر جور سر کنی همونجوری سر میشه. ولی این روزها زندگی کلا سر نمیشه. رد نمیشه. اصلا چیزی به نام زندگی داره کمرنگ و بی رنگ میشه.
رد روزهای زندگی نکرده
می افتد روی زمان...
دو تا تفکر و اندیشه متفاوت زمانی می تونن در کنار هم مسالمت آمیر زندگی کنن که اول به هم احترام بذارن دوم بپذیرن همدیگرو. در غیر این صورت میشه تنش. مثل حالای ما.

قابلیت های من

قابلیت اینو دارم که ساعتها وایسم و به مرغای دریایی نگاه کنم. مگه میشه این مهاجرای خوشگل رو دید و دل آدم نلرزه و تماشا نکنه؟ ولی بعضیا بهت زده به من نگاه می کنن .

حرف دیگه ای ندارم. یعنی دارما . بعدتر می نویسم.

اومدم خونه بابا. واسه دخترعموم زنگ زدم. گفت بچه داداش ر تو دیدی؟ گفتم نه.
داداش ر خیلی حال به هم زنی. پول دوست خسیس. و یاد آهنگ داریوش می افتم: ... همخونی معنا نداره....

امروز دستم به نوشتن نرفته هنوز. هر وقت داستان می نویسم، حدود دو سه روز خالی الذهن میشم انگاری.

توصیه به در شرفین ازدواج

اگه روانشناسید با روانشناس ازدواج نکنید
اگه دکترید با دکتر ازدواج نکنید
اگه روانپزشکید با روانپزشک ازدواج نکنید
اگه شاعرید یا نویسنده با اینام ازدواج نکنید
اگه مهندسید با مهندس ازدواج نکنید .
اگه بیکارید با بیکار ازواج نکنید ... الی آخر.
چرا؟ چون اولش خیلی خوب پیش میره بعد حس رقابت و من بهترم و اینا پیش میاد و کلا زندگی میره رو هوا.
یه سری شغلا هم هستن که اصلا باهاشون ازدواج نکنید. روانشناس. چرا؟ چون تا یه حرفی بزنی سریع یه بیماری روانی رو بهت می چسبونه. حتی اگه از 20 علامت اون بیماری دو تاشو داشته باشید فقط.
با دکتر ازدواج نکنید چون تا بگید سر درد دارم تا به مرحله سرطان نرسوندتون ولتون نمی کنه.
با روانپزشک ازدواج نکنید چون بگید خدا پدرتو بیامرزه یه مشما قرص اصاب جلوت می ریزه.
با وکیل ازدواج نکنید چون زنان در شرف طلاق زیاد دم دستشون هستن.
با بیکارم که می دونید دیگه نباید ازدواج کنید
کلا ازدواج نکنید. یه مشت روان پریش لا هم می لولیم اسمشو گذاشتیم زندگی.
به همون زندگی مجردی ادامه بدین.

حالا نگید من سالمم. آره باشه تو که تو این مملکت سالم موندی صد درصد یه تخته بیشتر از بقیه کم داری. اینا اهانت نیست. برداشتی آزاد از وضع تخمی موجوده.

گنجشک میخام

بالاخره بعد از دو هفته آلودگی نفس گیر رحمت خدا بر سرمون جاری شد. بارون بارید. امروز بهار رو بردم مدرسه. تو هوای بارونی قدم زدم.

نمی دونم تو مدرسه چه بلایی سر بچه ها میارن که دلشون نمی خواد برن مدرسه. بهار صبح با گریه گفت امروز حضوریه؟ گفتم آره. تلاش کردم دلداریش بدم. میگه موج هشتم کرونا داره میاد. خدا کنه بیاد باز آنلاین بشیم و تعطیل.

برف بارید. چایی به دست رفتم تو بالکن. چقدر قشنگه این دونه های سفید.
ناصر عبداللهی خدا بیامرز می خووند:
برف اومد و برگا رو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد

پ.ن: خدایی این نسل جدید چقد بی تربیتن. مرزهای بی ادبی رو رد کردن. من میگم بی ادب یعنی دیگه واویلا.

پ.ن: دختره به پسره: دلت برام تنگ شده؟ پسره واستاده مثل بز نگاش می کنه.
اون زبون وامونده رو تکون بدی بگی آره اتفاقی نمی افته ها.

چقد ماها به همین واژه های کوچیک نیازمندیم. کاشکی هیچ وقت آدما دربند شرایط نبودن و احساساتشون رو عریان بیان می کردن. می گفتن دوستت دارم. عاشقتم. برام عزیزی. کاش زودتر باهات آشنا می شدم ... نمی دونم از این دست عبارت ها. ولی راست اینا رو می گفتن. نه دروغ که بخوان طرفو گول بزنن.

پ.ن: دیشب و امروز نشستم بالاخره داستانی که تو ذهنم بود رو نوشتم. آورین به خودم. یه دونه ام.

پ.ن: چرا وقتی برف و بارون میاد ما کم شکر گذاری می کنیم. آدمای ناشکر و ناسپاسیم. خودمو میگم.

پ.ن: چرا اینجا گنجشک نداره؟ من دلم صدای گنجشک میخاد بعد بارون.

پ.ن: منو ول کنن همینجوری قطار می کنم کلمه ها رو.

اعتیاد به حروف

آدم معتادی هستم که علاوه بر چای، به نوشتن هم اعتیاد دارم. اگر ننویسم رعشه بر اندامم خواهد افتاد. بی انگیزه و بی صدا خواهم شد . کلمات روح بیداری من اند. نمی شود کلمه را از من و مرا از کلمات جدا کرد. سلول به سلول من حرف است. اگرچه با هوا زنده ام اما با نوشتن زندگی می کنم. فرقی ندارد وب نویسی کنم یا شعر بسرایم یا نثر یا داستان. مهم این است که کلمات راهی برای گذر و عبور و جاری شدن در فضا بیابند.

پ.ن: نه دود شدم نه پروانه؛ فقط دریافتم که معتادم به حروف. حتی بیشتر از خیال تو که گاهی به تصویرت می کشم.

پ.ن: فقط سه روز که سه روز هم نشد از وب نویسی فاصله گرفتم. بعضیا چه دلخوشی های کوچیکی دارن مثل من. شاید اصلا نباید می رفتم. شاید باید کم رنگ می شدم نه بی رنگ.