دلم از کار جهان گرفته است
آمده‌ام تا مرا بخواهی
که دلم بر هیچ‌کس قرار نمی‌گیرد
اِلّا به تو...
تذکرة الاولیاء . عطار نیشابوری

چقدر اینو دوس دارم. چقدر قشنگ گفته عطار. بعد از گذشت این همه قرن هنوز هم این جمله قدیمی نشده. فک کنم همه ما تو زندگی به جایی می رسیم که به "تو" نیاز داریم. این "تو" رو در آدم ها می بینیم. وقتی از آدم ها خسته شدیم به"تو" نیاز پیدا می کنیم. توی واقعی. همونی که منظوره عطار عزیز هست.

پ.ن: دیشب تو خواب و بیداری یه خانمی رو دیدم که تمام داستان زندگیش مث فیلم از جلوم رد شد. خیلی از زندگی اون خانوم رو تو بیداری می دیدم. ساعت حدود 5 و نیم شده بود. امروز داستان اون خانم رو نصفه نیمه نوشتم. دوس داشتم بهتر می تونستم بنویسمش. اما یادم نیومد خیلی. چقد جالب بود حال و هوای اون خانم. چقد ازش یاد گرفتم تو خواب. چقد بهم روحیه و حال و انرژی داد. آنچه از دست رفته بازگشت گویا.

خانمه تو سن 85 سالگی به کارهایی که انجام داده بود فکر می کرد. مسیری که ازش عبور کرده. هر وقت بخام داستان شخصیتی رو بنویسم اون شخصیت تو خواب یا بیداری تو ذهنم رژه میره. البته اصلا آزاردهنده نیست.

پ.ن: کتاب " در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند" رو دیشب شروع کردم. حدود 180 صفحه میشه. و من حدود 50 ص خووندم. دارم مقایسه انجام میدم اون چیزی که در باور ما هست درباره مرگ و روح و اون چیزی که در کتاب گفته.