بازیچه
دیشب ساعت حدود 6 بود بابا زنگ زد که مهمون میخاد بیاد برام یک کم میوه میخری بیاری؟
(می دونم راه رفتن براش سخته. و دیگه مث قبل نیست. حتی مث قبل فوت مامان هم نیست. فوت مامان بدجور به همش ریخت. هر چند به رو خودش نمیاره. ای کاش می تونستیم یکیو براش پیدا کنیم که از تنهایی بیرون بیاد. )
گفتم آره. چی بخرم؟ ...
د با حالت ناخوشایندی از ما خداحافظی کرد و با بهار رفتیم خونه بابا.
چقد بابا بی حال بود. چهره ش. خودش خوب بود. مهمونش زنگ زد که تو ترافیک موندیم و نمی تونیم بیاییم و فردا میاییم.
یکی دو ساعت پیش بابا موندیم. چقد اصرار کرد شام پختم بمونید اما نمیشد. من و بهار که خیلی دوس داشتیم باشیم. با بهار قرار گذاشتیم حتما یه شب بریم خونه بابا و خوابیدن هم بمونیم. البته خود بابا پیشنهاد داد گفت بیایید سه تایی تو اون اتاق بخابیم. ما که دلمون قنج رفت از این پیشنهاد.
موقع برگشت د زنگ زد و گفتم مهموناش نیومدن. ما هم داریم برمی گردیم. میگه چرا بازیچه این پیرمرد میشی؟
من نمی فهمم چی میگه. میگم بازیچه چیه؟ چی شده مگه؟ میگه هیچی با تو بحث کردن فایده نداره. خدافظ.
پ.ن: بابا میگه چرا می لنگی؟ میگم زانوم درد می کنه. میگه چرا با ماشین نمیای؟ میگم ترافیک زیاده. باید هی دور بزنم. پیاده زودتر می رسم. میگه نکن. عب نداره ترافیک. به سلامتیت برس. واسه خودت ارزش قائل شو. اگه مریض شی اون شوهر.... نگات نمی کنه.
پ.ن: فردا 15 دی سالروز آشنایی من و د هست. یعنی فردا 18 ساله که از آشناییمون میگذره.