تناقض‌های این روزهای من

پر از تناقضم . هم خسته هستم هم نیستم. هم دلم میخاد برم سرکار هم نرم. هم درس بخونم هم نخونم. هم دلم خرید میخاد. هم نمیخاد. هم مسافرت میخاد هم نمیخاد.

گاهی اینجوری میشم، بعد خوب میشم. اما اخیرا خیلی زیاد میشم.

امروز داشتم از خیابون رد میشدم هوا گرم بود. یهو دیدم چقد دلم میخاد تو ماشین بشینم همه چی بردارم. میوه های خنک تابستونی. غذای سبک. نوشیدنی خنک. موزیک آروم. کولر روشن باشه و من خابم ببره. و بعد بریم مسافرت. بدون دغدغه.
یهو دیدم کنار من قراره د بشینه، همونجا پیاده شدم😁 از ماشین. گفتم من با این آدم مسافرت نمیرم. بهشتم نمیرم حتی. اینجوری شد که رویای سفرم تو آفتاب بخار شد و رفت که رفت.

به همین راحتی یک خواسته کوچیک ، خیلی خیلی کوچیک تبدیل به حسرت شد. مثل خیلی از خواسته های دیگه‌. بهای حسرتهای مونده تو دلم زیاده ، واقعا با پول دیگه جبران نمیشه.
جریان اینه که وقتی: دندون داری نون نداری، نون داری دیگه دندون نداری

دلم میخاد کار نکنم. احساس فرسایش می کنم. با اینکه کارمو دوس دارم، کار کردن رو دوس دارم، اما انگار تو یه دور باطل تکرار افتادم. باز کار من متنوع هست، آدمای مختلف می بینم و محیط تقریبا شاده. اما کسل کننده شده. اینکه برا یکی دیگه کار کنم اینکه انقد به مچ دستم و بدنم فشار میاد دوس ندارم. نمی تونمم دنبال کار بگردم، دارم جا میفتم، حقوقم نسبتا خوبه، اما نمی دونم تا کی بتونم ادامه بدم. میترسم یهو کافه رو به هم بریزم و بگم نمیام. انقدی هم درآمدم نیست که بخام مستقل کار کنم.‌ ولی نگران سلامتیم هستم. خلاصه خیلی ناجوره همه چی.

فاز این اوسکلای مجازی رو هنوز نفهمیدم. طرف بهت پیام میده بعد مثلا ازش میپرسی خب کارت چیه داداش؟ تریپ لاو برمیداره کصخل. آخه روانی کی با یه سلام علیک عاشق یکی دیگه شده که تو دومیش باشی. احتمالا ورژن جدید با یه نگاه عاشق شد هست، با این تفاوت که با یه پیام عاشق شد

فک می کنن بچه پونزده ساله ام با یه عزیزم خر شم. داداش ما آردهامونو بیختیم الکهامونم آویختیم. سر این قبر که گریه می کنی مرده توش نیست. (چقد ضرب المثلش حال گیریه ها🤪) .

یه دوست دارم اسمش مریم ه. با مریم از پارسال آشنا شدم. اومد پیشم. نمی دونم چی شد که از مولانا حرف زدیم. اون پارسال مهرماه رفت ترکیه برای مراسم مولانا. منم میخاستم برم اما پول نداشتم. چن ماه ندیدمش. بعد که دیدمش کلی از مراسم برام گفت و ... امیدوارم بتونم امسال باهاش برم.

مریم پنجاه ساله ست و آدم متفاوتیه. انقد انرژی خوبی به هم میدیم. هر وقت که میاد پیشم، میگه دستات شفابخشه. حالمو خوب می کنه. مریم یه آدم معنوی و رهاست. نگاهش به زندگی و دنیا متفاوته. آدم باهاش احساس راحتی می کنی. آدم امنیه. امروز بهم زنگ زد، گفت اومدم پیش امامزاده ت. شهرستانتون. گفتم چن روز بود تو فکرت بودم. کلی قربون صدقه ش رفتم و قرار شد همو ببینیم. کی؟ خدا می دونه.

انصراف از دانشگاه

خیلی خسته ام. خیلیییی
حالم از دانشگاه کذایی و درس به هم خورد. دانشگاه رفتم که از محیط دانشگاه و مراوده با اساتید و دانشجوها استفاده کنم. اگه میخاستم مجازی درس بخونم که پیام نور می خوندم. این همه شهریه واسه کلیله و دمنه و کشف المحجوب و رساله قشیریه و ... درسای منسوخ شده که هیچی به بار علمی ت اضافه نمی کنه که هیچ، جلوی مطالعه آزادت رو هم می گیره.

تو این شرایط اقتصادی کلی باید پول بدم واسه شهریه و کلاس مجازی تخمی. اونم با فشار عصبی و استرس. درصورتیکه با این پول میتونم کلاس زبان میرم که بیشتر به درد میخوره یا ورزش کنم که بهش بیشتر نیاز دارم.

درس خوندن باید با لذت و کیف باشه نه با زجر و حرص.

وقتی به پایان نامه و وضع نابسامان اینترنت و ... فک می کنم، بیشتر حس تنفر پیدا می کنم. و به حماقتم پی می برم.
البته اون موقع که اقدام کردم شرایط اینجوری نبود. الان انصراف از دانشگاه حدود ۲۰ میلیون برام آب میخوره.

فردا احتمالا برم دانشگاه ببینم میشه چونه زد یا چه غلطی کنم.

کمد مغزم


ذهنم شبیه یه کمد لباس به هم ریخته ست که نمی دونم چجوری جمع و جور کنم. مثلا نمی دونم کدوم لباسو کجا بزارم. هی از اینور به اونور میندازم. فقط باید تمرکز کنم و حوصله به خرج بدم که متاسفانه نمیشه.

درباره درسامم همینه انقد رو هم انباشته شده که نمی دونم چجوری و از کجا شروع کنم. کلاسا تو وادانا ضبط میشه اما انقد نت تخمیه که گوش دادن یه کلاسی که یه ساعت و نیم ه، دو سه ساعت وقت میگیره. اونم ساعت هفت شب یه بعد‌، بعدم خوندن اونا.
خیلی سخته اینجوری.
دیروز که بهارو بردم کلاس بسکتبال، مامانا گفتن بمون پیشمون. نرو. اونا هر جلسه می مونن. دیگه نمیرن خونه و برگردن. منم موندم. چای و کیک و زیرانداز آورد بودن. خیلی خوش گذشت. خیلی خوب بودن.

ادامه نوشته

عبور از شب درد

وقتی کفن بابا رو جلوی من باز کردن کوهی از احساسات مختلف در من نشست. انگار من این آدم رو نمی شناختم. غریبه بود برام. هیچ جایی در من نداشت. به قول داداش الف شاید اونم هیچ حسی به ما نداشت که ما اینجوری حس می کنیم.

شب برگشتیم تهران. و من تو جاده به آسمون کوهستان نگاه می کردم. دلم می خواست چن شب اونجا می موندم. هوا خیلی سرد بود. وقتی به تهران نزدیک میشدیم هوا گرم میشد.

شب از نیمه گذشته بود که رسیدم خونه. از ظهر خونه نبودم، اما انگار سالها بر من گذشته بود. نمی دونستم چی کاره ام. فردا روز کاریم بود. برم سرکار؟ نرم سرکار؟ اگه بمونم خونه، خونه منو میخوره، بعد بگم چرا نیومدم؟ بگم بابام مرده؟ سیاه بپوشم؟ بهم تسلیت بگن؟ یک بلاتکلیفی عظیمی در من نشست.

صبح رفتم سرکار. اولین روزی که جسم بابام رو نداشتم.
مثل روزهای عادی گذشت و گذشت و چراهای زیادی تو ذهنم رسوب کرده بود و هر کاری می کردم نمی تونستم صداهای ذهنمو آروم کنم. هرچی قربون صدقه خودم می رفتم و برای خودم نسخه می پیچیدم فایده نداشت.
چن روز بعد داداش ر بهتر شد زنگ زد میای شاهد باشی که اینا منو چاقو زدن، به عنوان شاهد رفتیم شهرستان و مراحل اداری مزخرف. یه روز پزشک کشیک نبود، یه روز سیستم قطع بود، یه روز رئیس کلانتری ماموریت بود. تا بالاخره دو سه بار به عنوان شاهد رفتم.
حالا حسن از ما شکایت کرده بود باز به عنوان متهم باید میرفتیم. دادگاه صلح و سازش بود که به سازش نرسید و پرونده تشکیل شد برای دادسرا و ....
قبل از ساعت شروع دادگاه رفتم پیش امامزاده و یه کم برای آروم شدن ذهنم دعا کردم.
موقعی که حسن و زنش رو دیدم از حقارت و پستی شون حالم به هم خورد.
حسن داشت واسه ملابنویس دادگاه تعریف می کرد که من گفتم یه سال پیش بابا برام مرده، گفتم الانم میگم، چیزی عوض نشده.
زن حسن تمام تلاشش رو کرد که حرص منو دربیاره و من فقط نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم و اینکه تو برای من هیچ ارزشی نداری. من اصلا نمی بینمت. اون پول و اون خونه برام کوچکترین اهمیتی نداره. من به اندازه ای دارم که به اون پول نیازی نداشته باشم
و همون موقع ریسمانی که به ذهنم بسته شده بود رها شد. همون موقع دیدم در رهاترین حالت قرار دارم. همون موقع من تسلیم تقدیر شدم و اون آدم و گذشته رو فراموش کردم. بله. دقیقا فراموش کردم. به د میگفتم آلزایمر گرفتم هیچ خاطره ای تو ذهنم نیست.
گفت اگه فقط از این آدم باشه، رهاش کردی اگرنه آلزایمر گرفتی.
شاید باور کردنش سخت باشه، اما من تمام خاطراتش رو فراموش کردم. انگار فایل مربوط به اون آدم از ذهنم دیلیت شد. حتی از سطل آشغال ذهنمم خارج شد و هیچ نشانی از این مرد در من نیست.

فقط در عجبم از سرنوشت این انسان!

و در نهایت زندگی همینه، عبور از حوادث و اتفاقات. ایستایی معنا نداره. باید رفت. جوشید و عبور کرد. چون رود. هنوز زنده ام، امیدوارم، انگیزه دارم، پویام. حتی در این شرایط سخت.
تونستم در کمترین زمان ممکن عبور کنم. از این فاجعه رد شم. و تجربه ای به دست بیارم که هیچ دخالتی در روندش نداشتم.
گاهی موسیقی گوش میدم. گاهی کتاب می خونم. گاهی می نویسم. اما اون چیزی که بیشتر از همه برام دلچسبه کار کردنه. ارتباط با آدمای پر انرژی مثبت که هر کدوم یه دوست با ارزشن برام.
و اینکه زندگی همین چیزای کوچیک و با ارزشه.

پ.ن: ممنون از کامنتای حال خوب کن‌تون. بعدتر جوابتونو میدم.

مرز ویرانی

بقیه مراسم تشییع:

ر افتاد زمین. فشارش اومد پایین. داماد حسن فرار کرد و دیگه کسی ندیدش. زنگ زدن ۱۱۰ اومد و اورژانس که ر رو ببرن بیمارستان. باجناق حسن به آمبولانسی که ر توش بود سنگ زد و شیشه هاشو شکوند. ر رو بردن شهرستان. شکایت تنظیم شد.

حالا هم حسن از ما شکایت کرده هم ر از اونا.

ر تو بیمارستان حالش بد شد. اکسیژن خونش اومده بود پایین و بالا نمی رفت. گفتن شانس آورده که چاقو به ریه هاش نخورده. تا حدود ۱۲ شب که بخیه زدن و حالش بهتر شد.

ادامه مراسم خاکسپاری:
داییمو دیدم گفت اولین میتی بود که براش نماز نخوندم و شروع کرد بهش فحش دادن. مادربزرگم و خاله ها و دخترخاله هام همینطور. اون وسط مادربزرگم هم مشت و لگد خورد و نفهمید کی بهش زده...

من گریه نکردم. غرورم نذاشت. دلم شکسته بود. حالم از زندگی به هم خورد. فصل اردیبهشت بود. هوا سرد بود. کاپشن تنم بود. شالم اون وسط افتاده بود. چقدر دلم میخواست از هوای اونجا لذت ببرم. از سکوت کوهستان. ولی نشد. سینه م درد می کرد و مدام تو ذهنم نشخوار می کردم من کیم، چیم، این کیه، من اینجا چیکار می کنم. باهاش چه نسبتی دارم ... هنوزم سوالای بی جوابی دارم.

دخترخاله ها و دخترداییها و پسرخاله ها و شوهر خاله ها بهم تسلیت نگفتن. فقط بغلم کردن. می دونستن من عزادار نیستم فقط کوهی از،اندوه و بی هویتی ام.

قبرو کنده بودن. برای کنجکاوی رفتم. اینکه بگم خیلی نامردی بابا. خیلی نامردی. تو تمام خاطرات ما رو محو کردی. تو تمام پنجاه سال زندگی با مادر ما رو فراموش کردی. تو که ما رو دوست نداشتی چرا ما رو به این کثافت خونه آوردی؟ می دونستم روحش اونجاست و همه چیزو می بینه. خاستم بگم این بود حاصل عمر ۸۶ ساله ت. گه زدی به دنیا و آخرتت.

جنازه شو جلوی من باز کردن، داداش کوچیکه اومد رو سینه ش خاک تربت ریخت و با داداش بزرگه گریه کردن. ولی من زدم رو سینه ش و گفتم ازت راضی نیستم.

نمی دونم اون دنیایی هست یا نه؟ عدالتی هست یا نه و مدام به این فکر می کردم با این حجم عظیم حق الناس چه می کنه. تمام وسایل مادرمونو داد به حسن. تمام زندگی خودشو.

اون موقع که هنوز سر حال بود، از بابا خاستم قاب عکس مامانو بده به من، نداد بهم. گفت رسید بهم بده. گفتم رسید برای چی؟ گفت میخای قاب عکس مادرتو ببری. گفتم اینا عوضین عکس مامانو میزارن تو خیابون جلو سطل آشغال، نداد که نداد.

شاید گفتنش راحت باشه ولی خیلی دردناک و تاسف بار بود.

تلقین که می خوندن، گفتن امشب شب اول قبره چهل مومن دست راستشونو ببرن بالا که ازش راضین، گفتم من راضی نیستم جواب منو باید بده.
مراسم تموم شد.

حسن قرار شد شام بده. برنجی که داد هندی بود. یه سری که فهمیدن حسن همه پولا رو بالا کشیده دست به شام نزدن گفتن حرومه، غذا کم اومده بود و ...
بابایی که تو دست و دلبازی زبانزد بود و یه دونگ گذاشته بود برای کفن و دفن و شام و ناهار مراسمش، حالا حسن و زنش دلشون نمیومد خرج کنن براش.
دنیا همینقدر نامرده. همینقدر کثافته.

من مسجد نرفتم. زنداییم برای سی نفر از شب قبل غذا آماده کرده بود. ماها شام رفتیم خونه داییم. پسردایی های دیگه و خاله ها و دخترخاله ها هم اومدن اونجا.
کلی حرف زدیم، ولی نه از این آدم، انگار نه انگار که این آدم وجود داشت و تازه مرده بود.

دوباره که دارم اون اتفاقات رو مرور می کنم همون اندوه درست میاد میشینه روی روحم مثل غبار مثل گردوخاک. و بیشتر این ناراحتم می کنه که چقدر اون روزا تنها بودم. چقدر تنها آخه! چقدر تنهایی با خودم کلنجار رفتم و افکارمو نشخوار کردم! چقدر دلم سوخت! چقدر خسته بودم! چقدر بی هویت شدم! و در نهایت...

هر بار با ابعاد تازه ای از این داستان مواجه میشم و این آزارم میده.

ادامه داره...

آن مرد رفت!!!!

موضوعی رو که میخام براتون تعریف کنم برام خیلی دردناک بود و تا مدتها منو بی هویت کرده بود؛ اما من سیمرغم از خاکستر خودم متولد شدم. (اه اه خودشیفته؛ 😆 دقیقا. اما اگر خودشیفته نبودم زندگی رو به حال خودش رها کرده بودم.)

ولی به دو علت میخام براتون بگم یکی اینکه بهم پیام دادین این چند ماه چی بهت گذشته و تو چه جبهه هایی جنگیدی یکی اینکه درس عبرت باشه واسه هممون. و دعا کنیم خدایا عاقبتمون رو بخیر کن و آدمهای خوب سر راهمون قرار بده.

و القصه:

۲۲ اردیبهشت بود. با مینا و بچه هاش بعد از مدتها قرار گذاشتیم. بهار عاشق این دیدار بود. هی می گفت کی همو دیدیم. آخرین بار کی بود و ....
با دوستامون تازه نشستیم به حرف زدن که تلفنم زنگ خورد. خاله معصوم بود. گفت بابات حالش خوب نیست. کجایی؟ گفتم مرد؟ گفت آره.
یک زلزله عظیم ناگهان در من رخ داد. به راستی من کی بودم؟ چی بودم؟ چی کاره بودم؟ مینا گفت چیشده؟ گفتم بابام رفت. مینا بغلم کرد و هر دو بی صدا اشک ریختیم. ‌د اومد دنبالمون که بریم خونه.
تا رسیدیم خونه، رفتم دستامو بشورم، د با خودش با خوشحالی گفت خیالم راحت شد اینم رفت. فک کرد نشنیدم اما شنیدم.
این حرفش خیلی برام ناراحت کننده بود.
اون موقع یه سرگردان بی هویت بودم.

زنگ زدم به داداش الف گفتم بابا که رفته الان ما چیکاره ایم؟ کجا باید بریم؟ کجا باید جمع بشیم و سوگواری کنیم؟ گفت هیچ جا. برای اولین بار گریه داداش الف و غم بزرگ دلش رو دیدم. و هر کدوممون اون شب تو خونه مون بودیم

اقوام زنگ میزدن کجایید بیاییم؟ ما جایی نداشتیم. بابای من خونه ای نداشت که بچه هاش برای سوگواریش برن اونجا. بابا یکسال پیش همه رو داد به حسن و در واقع نخواست ما بچه هاش باشیم. نمی دونم این یه سال چه بلایی سرش اومد یا چه بلایی سرش اوردن فقط می دونم من یکسال پیش سوگواری کردم. گریه کردم. بیماریم عود کرد و دوز داروهام بالا رفت. اون موقع روحش در من مرد و حالا جسمش رفته. و حالا با عمق فاجعه روبرو شدم. نه می تونستم گریه کنم نه می تونستم گریه نکنم. بغضی که تو گلو مونده بود و راهی نداشت.

داداش ر زنگ زد فردا تو برو دفتر امور قضایی، من میرم بهشت زهرا، جلوی دفن رو بگیریم بعلت مرگ مشکوک.
هیچ کدوم بخاطر روند طولانی قضایی نتونستیم کاری کنیم‌. مگر اینکه من به حسن اتهام قتل می دادم که اونم تبعات خودشو داشت.

نزدیک ظهر داداش الف اومد دنبالم تا برای خاکسپاری بریم شهرستان. قرار شد دور امامزاده طوافش بدن بعد ببرنش روستا.
رسیدیم شهرستان، تا حسن رو جلوی امامزاده دیدم. مثل اسپند رو آتیش شدم، اون حس غرور و بیلاخی که تو نگاهش بود منو عصبی کرد و نتونستم خودمو کنترل کنم و فحش بود که بهش دادم انقد داد زدم و بدوبیراه گفتم که چن نفری نمی تونستن کنترلم کنن. و حرص تمام این مدت رو سرش خالی کردم. فحشهایی دادم که در تمام این سالها خط قرمز ما بود. حداقل بخاطر داداش الف که مادر مشترکی داشتن اما اون روز زیر پا گذاشتم و داداش الف هم می شنید. اما الف ی دونست که من پر از خشمم. بغلم کرد فقط.

اون روز نتونستن دور امامزاده طوافش بدن. از ترس آبروریزی. فامیلا جمع شده بودن و متعجب بودن
جنازه رو بردنش روستا.

تو جاده روستا ، جاییکه یه طرف کوه یه طرف دره بود داداش ر وایساد. بیشتر از پنجاه تا ماشین قطار شد. همه پیاده شدن. معلوم نبود اون وسط چه خبره. داداش ر با حسن دعواش شد و شروع کردن کتک کاری. زنا و بچه هاشونم این وسط بودن. همه همدیگرو می زدن. یه سری داشتن جدا شون می کردن.

رفتن به سمت روستا. اونجا مردم داشتن نماز میت میخوندن. هنوز نماز تموم نشده بود، تا رسیدیم حسن و فک و فامیلای زنش با تبر و چاقو و سنگ حمله کردن. جنازه اون گوشه افتاده بود، نماز به هم ریخته بود و مردم سراسیمه و ترسیده بودن. همه داشتن همدیگرو پاره می کردن. یکی تبرو گرفت یکی سنگ و یکی چاقو گرفت.

ناگهان داماد حسن از پشت به داداش ر چاقو زد. ر پشتش پر خون شد و افتاد. همه گفتن عاشورا شده. خاله ها برای ر داشتن خودشونو می کشتن.

بله بابایی که از سالها پیش گفته بود جوری تقسیم اموال کردم که بعد از مرگم بچه ها با هم کاری نداشته باشن، هر کی سهم خودشو برداره و آبرو ریزی نشه، تو یه یه سال گذشته کاری کرد که بدترین تشییع جنازه روستا شد که تو فیلما بود به قول مینا فیلم آخرالزمانی بود.
باید اون صحنه ها رو می دیدید تا به عمق فاجعه پی می بردید. باید می دیدید که حسن و باجناقاش چجوری فحش می دادن و با چوب و چماق حمله می کردن. خواهر زناش چیکار می کردن.

ادامه داره..

بی کتاب و فیلم

این مدت انقد افکارم از هم گسیخته بود که نتونستم کتاب بخونم و حتی حوصله فیلم دیدن هم نداشتم. هنوز هم حوصله درس خوندن ندارم. نمی دونم چجوری امتحان بدم. کلاسها هم که مجازیه دیگه بدتر. اونا رم حوصله ندارم.
تو یه بخشی از نوشته یا داستانم آوردم:
"....افکارم از هم گسیخته است. نرون‌های مغزم شبیه نوارهای باریک بلند رنگی در حال پرواز هستند؛ انگار یک پنکه پشت سرم هست که بادش مدام به این نرون‌ها می‌خورد و آنها را به دورترین جاها هدایت می‌کند.
فکرم جمع نمی شود. مثل این جاده که بی انتهاست و تمام نمی شود. بغض کرده ام اما گریه ام نمی گیرد. ..."

تو این مدت چند ماهه کتاب شیخ و فاحشه اثر محمدعلی جمالزاده رو خوندم. کتاب خوبی بود حکایتی تکراری با نگاهی تازه. داستان ریاکاری و دروغ و دغلکاری و ... شیخ، و فاحشه ای که ناخواسته به راه نادرست کشیده میشه. و وارد شدن حکیم عمر خیام در بارگاه هستی و روز قیامت از موضوعات جالب توجه کتابه. و در نهایت استناد به رباعیات خیام در انکار پروردگار ....
کتاب حرامزاده استانبولی اثر الیف شافاک رو خوندم.
فیلم مست عشق رو دیدم. من عاشق مولانام و هر چیزی که بهش مربوط بشه رو دوس دارم. من عاشق شمسم. شمس پرنده. تیکه هایی که از شمس و مولانا داشت هرچند کم بود اما خوب بود.
فیلم گرگ وال استریت رو دیدم. فیلم پر هیجان دو ساعت و ربع البته با سانسور. انقد هیجانش زیاد بود که حس نمی کردی انقدر طولانیه. درباره یه جوان با بازی دی کاپریو بود که میخواست پولدار بشه و .... چند شب بعد یه شبکه بدون سانسورشو پخش کرد. دیدم همون بهتر که با سانسور دیدیم.

سال قبل یا دو سال قبل چقدر کتاب خوندم و فیلم دیدم. اما حالا همه چی عوض شده. همه چی در تخمی ترین حالت و بلاتکلیفی قرار گرفته.
فقط دلم طبیعت و نوشتن میخواد که تو فضای موجود نوشتن و تمرکز کردن سخته سخت.

روزهایی که گذشت

روزهای تلخ و سختی رو همه مون گذروندیم اما من این مدت تو جبهه های مختلف جنگیدم.

مبارزه کردم. زخمی شدم. درد کشیدم. بغض کردم. خفه شدم. لال شدم. شوکه شدم. بهت زده شدم. گریه کردم. مقاومت کردم. و در نهایت رها کردم و مثل یک گردونه برگشتم سر جای خودم.

وقتی می نویسم شبیه ترین آدم به خودم میشم.
این چن وقته که وب قطع بود تو یادداشتهای گوشیم نوشتم اما نوشتن تو اونجا لطفی نداره نوشتن فقط با حضور شما ارزش داره وگرنه دفتر سیاه کردنه.

از اینکه می نویسم خوشحالم انگار برمیگردم به خودم.
تو این مدت دلم برای وبلاگ و کانال تلگرامم تنگ شده بود.
دلم نمیخاد بعد از این همه مدت بگم چی بر من گذشته و انرژی منفی بدم اما این مدت سخت ترین و تلخ ترین روزهای زندگیمو گذروندم. شاید حرصی که تو این چند ماه خوردم برابر باشه با تمام سالهای زندگیم. اما واقعیت اینه که غمهای جهان ماندگار نیست و شادی جهان ماندگار نیست.

دوستای خوبی پیدا کردم که ارزش زیادی دارن برام...

دلم برای همتون تنگ شده بود. برای شما گلهای زیبا، مجازیهای واقعی تر از واقعی...

وصل شد

بالاخره وصل

قلبم هزار تیکه شد.

انگار بعد از مدتها به معشوقم رسیدم به کلمات. به روزمرگی نویسی

کاش میشد کلمات رو در آغوش گرفت

دلم برای تک تک تون تنگ شده

امیدوارم حالتون خوب باشه