تناقضهای این روزهای من
پر از تناقضم . هم خسته هستم هم نیستم. هم دلم میخاد برم سرکار هم نرم. هم درس بخونم هم نخونم. هم دلم خرید میخاد. هم نمیخاد. هم مسافرت میخاد هم نمیخاد.
گاهی اینجوری میشم، بعد خوب میشم. اما اخیرا خیلی زیاد میشم.
امروز داشتم از خیابون رد میشدم هوا گرم بود. یهو دیدم چقد دلم میخاد تو ماشین بشینم همه چی بردارم. میوه های خنک تابستونی. غذای سبک. نوشیدنی خنک. موزیک آروم. کولر روشن باشه و من خابم ببره. و بعد بریم مسافرت. بدون دغدغه.
یهو دیدم کنار من قراره د بشینه، همونجا پیاده شدم😁 از ماشین. گفتم من با این آدم مسافرت نمیرم. بهشتم نمیرم حتی. اینجوری شد که رویای سفرم تو آفتاب بخار شد و رفت که رفت.
به همین راحتی یک خواسته کوچیک ، خیلی خیلی کوچیک تبدیل به حسرت شد. مثل خیلی از خواسته های دیگه. بهای حسرتهای مونده تو دلم زیاده ، واقعا با پول دیگه جبران نمیشه.
جریان اینه که وقتی: دندون داری نون نداری، نون داری دیگه دندون نداری
دلم میخاد کار نکنم. احساس فرسایش می کنم. با اینکه کارمو دوس دارم، کار کردن رو دوس دارم، اما انگار تو یه دور باطل تکرار افتادم. باز کار من متنوع هست، آدمای مختلف می بینم و محیط تقریبا شاده. اما کسل کننده شده. اینکه برا یکی دیگه کار کنم اینکه انقد به مچ دستم و بدنم فشار میاد دوس ندارم. نمی تونمم دنبال کار بگردم، دارم جا میفتم، حقوقم نسبتا خوبه، اما نمی دونم تا کی بتونم ادامه بدم. میترسم یهو کافه رو به هم بریزم و بگم نمیام. انقدی هم درآمدم نیست که بخام مستقل کار کنم. ولی نگران سلامتیم هستم. خلاصه خیلی ناجوره همه چی.
فاز این اوسکلای مجازی رو هنوز نفهمیدم. طرف بهت پیام میده بعد مثلا ازش میپرسی خب کارت چیه داداش؟ تریپ لاو برمیداره کصخل. آخه روانی کی با یه سلام علیک عاشق یکی دیگه شده که تو دومیش باشی. احتمالا ورژن جدید با یه نگاه عاشق شد هست، با این تفاوت که با یه پیام عاشق شد
فک می کنن بچه پونزده ساله ام با یه عزیزم خر شم. داداش ما آردهامونو بیختیم الکهامونم آویختیم. سر این قبر که گریه می کنی مرده توش نیست. (چقد ضرب المثلش حال گیریه ها🤪) .
یه دوست دارم اسمش مریم ه. با مریم از پارسال آشنا شدم. اومد پیشم. نمی دونم چی شد که از مولانا حرف زدیم. اون پارسال مهرماه رفت ترکیه برای مراسم مولانا. منم میخاستم برم اما پول نداشتم. چن ماه ندیدمش. بعد که دیدمش کلی از مراسم برام گفت و ... امیدوارم بتونم امسال باهاش برم.
مریم پنجاه ساله ست و آدم متفاوتیه. انقد انرژی خوبی به هم میدیم. هر وقت که میاد پیشم، میگه دستات شفابخشه. حالمو خوب می کنه. مریم یه آدم معنوی و رهاست. نگاهش به زندگی و دنیا متفاوته. آدم باهاش احساس راحتی می کنی. آدم امنیه. امروز بهم زنگ زد، گفت اومدم پیش امامزاده ت. شهرستانتون. گفتم چن روز بود تو فکرت بودم. کلی قربون صدقه ش رفتم و قرار شد همو ببینیم. کی؟ خدا می دونه.