عبور از شب درد
وقتی کفن بابا رو جلوی من باز کردن کوهی از احساسات مختلف در من نشست. انگار من این آدم رو نمی شناختم. غریبه بود برام. هیچ جایی در من نداشت. به قول داداش الف شاید اونم هیچ حسی به ما نداشت که ما اینجوری حس می کنیم.
شب برگشتیم تهران. و من تو جاده به آسمون کوهستان نگاه می کردم. دلم می خواست چن شب اونجا می موندم. هوا خیلی سرد بود. وقتی به تهران نزدیک میشدیم هوا گرم میشد.
شب از نیمه گذشته بود که رسیدم خونه. از ظهر خونه نبودم، اما انگار سالها بر من گذشته بود. نمی دونستم چی کاره ام. فردا روز کاریم بود. برم سرکار؟ نرم سرکار؟ اگه بمونم خونه، خونه منو میخوره، بعد بگم چرا نیومدم؟ بگم بابام مرده؟ سیاه بپوشم؟ بهم تسلیت بگن؟ یک بلاتکلیفی عظیمی در من نشست.
صبح رفتم سرکار. اولین روزی که جسم بابام رو نداشتم.
مثل روزهای عادی گذشت و گذشت و چراهای زیادی تو ذهنم رسوب کرده بود و هر کاری می کردم نمی تونستم صداهای ذهنمو آروم کنم. هرچی قربون صدقه خودم می رفتم و برای خودم نسخه می پیچیدم فایده نداشت.
چن روز بعد داداش ر بهتر شد زنگ زد میای شاهد باشی که اینا منو چاقو زدن، به عنوان شاهد رفتیم شهرستان و مراحل اداری مزخرف. یه روز پزشک کشیک نبود، یه روز سیستم قطع بود، یه روز رئیس کلانتری ماموریت بود. تا بالاخره دو سه بار به عنوان شاهد رفتم.
حالا حسن از ما شکایت کرده بود باز به عنوان متهم باید میرفتیم. دادگاه صلح و سازش بود که به سازش نرسید و پرونده تشکیل شد برای دادسرا و ....
قبل از ساعت شروع دادگاه رفتم پیش امامزاده و یه کم برای آروم شدن ذهنم دعا کردم.
موقعی که حسن و زنش رو دیدم از حقارت و پستی شون حالم به هم خورد.
حسن داشت واسه ملابنویس دادگاه تعریف می کرد که من گفتم یه سال پیش بابا برام مرده، گفتم الانم میگم، چیزی عوض نشده.
زن حسن تمام تلاشش رو کرد که حرص منو دربیاره و من فقط نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم و اینکه تو برای من هیچ ارزشی نداری. من اصلا نمی بینمت. اون پول و اون خونه برام کوچکترین اهمیتی نداره. من به اندازه ای دارم که به اون پول نیازی نداشته باشم
و همون موقع ریسمانی که به ذهنم بسته شده بود رها شد. همون موقع دیدم در رهاترین حالت قرار دارم. همون موقع من تسلیم تقدیر شدم و اون آدم و گذشته رو فراموش کردم. بله. دقیقا فراموش کردم. به د میگفتم آلزایمر گرفتم هیچ خاطره ای تو ذهنم نیست.
گفت اگه فقط از این آدم باشه، رهاش کردی اگرنه آلزایمر گرفتی.
شاید باور کردنش سخت باشه، اما من تمام خاطراتش رو فراموش کردم. انگار فایل مربوط به اون آدم از ذهنم دیلیت شد. حتی از سطل آشغال ذهنمم خارج شد و هیچ نشانی از این مرد در من نیست.
فقط در عجبم از سرنوشت این انسان!
و در نهایت زندگی همینه، عبور از حوادث و اتفاقات. ایستایی معنا نداره. باید رفت. جوشید و عبور کرد. چون رود. هنوز زنده ام، امیدوارم، انگیزه دارم، پویام. حتی در این شرایط سخت.
تونستم در کمترین زمان ممکن عبور کنم. از این فاجعه رد شم. و تجربه ای به دست بیارم که هیچ دخالتی در روندش نداشتم.
گاهی موسیقی گوش میدم. گاهی کتاب می خونم. گاهی می نویسم. اما اون چیزی که بیشتر از همه برام دلچسبه کار کردنه. ارتباط با آدمای پر انرژی مثبت که هر کدوم یه دوست با ارزشن برام.
و اینکه زندگی همین چیزای کوچیک و با ارزشه.
پ.ن: ممنون از کامنتای حال خوب کنتون. بعدتر جوابتونو میدم.