امتحانا

چند روز پیش که یکی دو تا مونده بود تا امتحانا تموم شه با خودم میگفتم وقتی آخرین امتحان باشه مث بچه ها خوشحال خواهم بود و می پرم هوا و کتابا رو پرت می کنم تو آسمون.

ولی امروز بشدت حالم بده

اتفاقات تخمی پشت هم

برگه امتحانا رو دادن

بعدش میام

فوتبال مشتی

امروز خونه بودم و فرصت داشتم درس بخونم، اما نتونستم. روزایی که سرکارم، میگم میرم خونه درس میخونم، روزایی که خونه ام میگم رفتم سرکار درس میخونم و در واقع هیچ جا نه ذهنم یاری می کنه نه اعصابم.
خیلی دلم میخواد تمرکز کنم و مدیتیشن کنم چون واقعا حس خوبی بهم میده‌ اما چندان نمیشه.
خود تمرکز، تمرکز میخواد که ندارم.

دیشب بعد از سالها فوتبال دیدم اونم اواخر بازی برزیل و ژاپن. چقدم چسبید.
فوتبالی که اون سالها می دیدم چقد هیجانی بود‌‌ همه خانواده فوتبالی. موج مکزیکی، کل کل، کری خونی، تخمه. دور همی. یه پا کارشناس فوتبال شده بودم.

زندگی با د ورژن دیگه ای بود. نه ورزشی بود، نه حتی فوتبالی. سالهای اول انقد بی ذوق بود که منم دیگه فوتبال و ورزشهای المپیک و پار المپیک رو هم دنبال نکردم. حتی چندان تمایل به ورزش کردن منم نداشت. اونم من که علاقه زیادی به ورزش داشتم. وقتی خانواده سنتی من اجازه ورزش نداد، حداقل فکر می کردم زندگی با د این روند رو میسر کنه. اتفاقی که هیچ وقت رخ نداد و هیچ وقت ترغیب نشدم.

اما الان می دونم ورزش برام نه تنها مهم بلکه حیاتیه.
ورزش نه تنها سلامتی جسمی برام داره، بلکه انرژی مضاعف میده، روحیه مو بالا میبره.

اما گاهی انقدر زندگی کلاف سردرگم میشه که نمی تونی گره ها رو از هم باز کنی و دنبال چیزی بری که میخوای.

دوستم از کارش بیرون اومده، در واقع با رئیسش دعواش شد و زد بیرون. خودمم دنبال کارم.

اینجایی که هستم خوبه اما معایبی داره. قبلا گفتم که سلامتیمو تهدید می کنه. اما وقتی بیکار می مونیم هی تو کافه میشینیم سیگار می کشیم. هی چایی، هی سیگار. یه روز حساب کردم ۸ نخ سیگار کشیدم تو ۴. ۵ ساعت. درسته من خیلی دود رو نمیفرستم تو ریه، اما تاثیر منفیشو داره. وقتی میام خونه سیگار نمی کشم چندان.

موضوع اینه که من سیگار اینجوری رو دوست ندارم. دوس دارم با سیگارم عشق کنم، حسش کنم، دودشو درک کنم و بعد بفرستمش بیرون. خب کی اینجوری سیگار میکشه‌؟ هیش کی تقریبا. همه مثل هم دارن انجام وظیفه می کنن.