روزهایی که گذشت
روزهای تلخ و سختی رو همه مون گذروندیم اما من این مدت تو جبهه های مختلف جنگیدم.
مبارزه کردم. زخمی شدم. درد کشیدم. بغض کردم. خفه شدم. لال شدم. شوکه شدم. بهت زده شدم. گریه کردم. مقاومت کردم. و در نهایت رها کردم و مثل یک گردونه برگشتم سر جای خودم.
وقتی می نویسم شبیه ترین آدم به خودم میشم.
این چن وقته که وب قطع بود تو یادداشتهای گوشیم نوشتم اما نوشتن تو اونجا لطفی نداره نوشتن فقط با حضور شما ارزش داره وگرنه دفتر سیاه کردنه.
از اینکه می نویسم خوشحالم انگار برمیگردم به خودم.
تو این مدت دلم برای وبلاگ و کانال تلگرامم تنگ شده بود.
دلم نمیخاد بعد از این همه مدت بگم چی بر من گذشته و انرژی منفی بدم اما این مدت سخت ترین و تلخ ترین روزهای زندگیمو گذروندم. شاید حرصی که تو این چند ماه خوردم برابر باشه با تمام سالهای زندگیم. اما واقعیت اینه که غمهای جهان ماندگار نیست و شادی جهان ماندگار نیست.
دوستای خوبی پیدا کردم که ارزش زیادی دارن برام...
دلم برای همتون تنگ شده بود. برای شما گلهای زیبا، مجازیهای واقعی تر از واقعی...