آن مرد رفت!!!!
موضوعی رو که میخام براتون تعریف کنم برام خیلی دردناک بود و تا مدتها منو بی هویت کرده بود؛ اما من سیمرغم از خاکستر خودم متولد شدم. (اه اه خودشیفته؛ 😆 دقیقا. اما اگر خودشیفته نبودم زندگی رو به حال خودش رها کرده بودم.)
ولی به دو علت میخام براتون بگم یکی اینکه بهم پیام دادین این چند ماه چی بهت گذشته و تو چه جبهه هایی جنگیدی یکی اینکه درس عبرت باشه واسه هممون. و دعا کنیم خدایا عاقبتمون رو بخیر کن و آدمهای خوب سر راهمون قرار بده.
و القصه:
۲۲ اردیبهشت بود. با مینا و بچه هاش بعد از مدتها قرار گذاشتیم. بهار عاشق این دیدار بود. هی می گفت کی همو دیدیم. آخرین بار کی بود و ....
با دوستامون تازه نشستیم به حرف زدن که تلفنم زنگ خورد. خاله معصوم بود. گفت بابات حالش خوب نیست. کجایی؟ گفتم مرد؟ گفت آره.
یک زلزله عظیم ناگهان در من رخ داد. به راستی من کی بودم؟ چی بودم؟ چی کاره بودم؟ مینا گفت چیشده؟ گفتم بابام رفت. مینا بغلم کرد و هر دو بی صدا اشک ریختیم. د اومد دنبالمون که بریم خونه.
تا رسیدیم خونه، رفتم دستامو بشورم، د با خودش با خوشحالی گفت خیالم راحت شد اینم رفت. فک کرد نشنیدم اما شنیدم.
این حرفش خیلی برام ناراحت کننده بود.
اون موقع یه سرگردان بی هویت بودم.
زنگ زدم به داداش الف گفتم بابا که رفته الان ما چیکاره ایم؟ کجا باید بریم؟ کجا باید جمع بشیم و سوگواری کنیم؟ گفت هیچ جا. برای اولین بار گریه داداش الف و غم بزرگ دلش رو دیدم. و هر کدوممون اون شب تو خونه مون بودیم
اقوام زنگ میزدن کجایید بیاییم؟ ما جایی نداشتیم. بابای من خونه ای نداشت که بچه هاش برای سوگواریش برن اونجا. بابا یکسال پیش همه رو داد به حسن و در واقع نخواست ما بچه هاش باشیم. نمی دونم این یه سال چه بلایی سرش اومد یا چه بلایی سرش اوردن فقط می دونم من یکسال پیش سوگواری کردم. گریه کردم. بیماریم عود کرد و دوز داروهام بالا رفت. اون موقع روحش در من مرد و حالا جسمش رفته. و حالا با عمق فاجعه روبرو شدم. نه می تونستم گریه کنم نه می تونستم گریه نکنم. بغضی که تو گلو مونده بود و راهی نداشت.
داداش ر زنگ زد فردا تو برو دفتر امور قضایی، من میرم بهشت زهرا، جلوی دفن رو بگیریم بعلت مرگ مشکوک.
هیچ کدوم بخاطر روند طولانی قضایی نتونستیم کاری کنیم. مگر اینکه من به حسن اتهام قتل می دادم که اونم تبعات خودشو داشت.
نزدیک ظهر داداش الف اومد دنبالم تا برای خاکسپاری بریم شهرستان. قرار شد دور امامزاده طوافش بدن بعد ببرنش روستا.
رسیدیم شهرستان، تا حسن رو جلوی امامزاده دیدم. مثل اسپند رو آتیش شدم، اون حس غرور و بیلاخی که تو نگاهش بود منو عصبی کرد و نتونستم خودمو کنترل کنم و فحش بود که بهش دادم انقد داد زدم و بدوبیراه گفتم که چن نفری نمی تونستن کنترلم کنن. و حرص تمام این مدت رو سرش خالی کردم. فحشهایی دادم که در تمام این سالها خط قرمز ما بود. حداقل بخاطر داداش الف که مادر مشترکی داشتن اما اون روز زیر پا گذاشتم و داداش الف هم می شنید. اما الف ی دونست که من پر از خشمم. بغلم کرد فقط.
اون روز نتونستن دور امامزاده طوافش بدن. از ترس آبروریزی. فامیلا جمع شده بودن و متعجب بودن
جنازه رو بردنش روستا.
تو جاده روستا ، جاییکه یه طرف کوه یه طرف دره بود داداش ر وایساد. بیشتر از پنجاه تا ماشین قطار شد. همه پیاده شدن. معلوم نبود اون وسط چه خبره. داداش ر با حسن دعواش شد و شروع کردن کتک کاری. زنا و بچه هاشونم این وسط بودن. همه همدیگرو می زدن. یه سری داشتن جدا شون می کردن.
رفتن به سمت روستا. اونجا مردم داشتن نماز میت میخوندن. هنوز نماز تموم نشده بود، تا رسیدیم حسن و فک و فامیلای زنش با تبر و چاقو و سنگ حمله کردن. جنازه اون گوشه افتاده بود، نماز به هم ریخته بود و مردم سراسیمه و ترسیده بودن. همه داشتن همدیگرو پاره می کردن. یکی تبرو گرفت یکی سنگ و یکی چاقو گرفت.
ناگهان داماد حسن از پشت به داداش ر چاقو زد. ر پشتش پر خون شد و افتاد. همه گفتن عاشورا شده. خاله ها برای ر داشتن خودشونو می کشتن.
بله بابایی که از سالها پیش گفته بود جوری تقسیم اموال کردم که بعد از مرگم بچه ها با هم کاری نداشته باشن، هر کی سهم خودشو برداره و آبرو ریزی نشه، تو یه یه سال گذشته کاری کرد که بدترین تشییع جنازه روستا شد که تو فیلما بود به قول مینا فیلم آخرالزمانی بود.
باید اون صحنه ها رو می دیدید تا به عمق فاجعه پی می بردید. باید می دیدید که حسن و باجناقاش چجوری فحش می دادن و با چوب و چماق حمله می کردن. خواهر زناش چیکار می کردن.
ادامه داره..