قرار بود صبح حدود ۸ برسیم که ساعت ده رسیدیم. دیشب دل درد بدی گرفتم. دل پیچه. ساعت ۱ و نیم شب. خواستم از آشپزخونه قطار چایی نبات بگیرم که طرف خواب بود و دلم نیومد بیدارش کنم. اومدم یه پتو چند لا دور شکمم بستم تا قطع شد.

این دل پیچه برمی گرده به مشکل روده‌هام که با کوچکترین سرما اذیت میشه. به د هیچی نگفتم. به بهار هم نگفتم.

دیشب خیلی نمیشد تو قطار خوابید. علاوه بر سروصدای مداوم و تکون‌های شدید، هر یه ساعت یه بار می رسید به یه ایستگاه و نگه می‌داشت. بعد هم برای نماز همه رو بیدار می کرد. خلاصه صبح شد. نخلستانهای قشنگی دیدیم. کوههای زیبا که از وسط شون یه رود باریک و کم عمق رد شده بود.

رسیدیم بندر‌. بوی شرجی هوا و ماهی روح آدمو تازه می کرد. رفتیم به سمت اسکله. وسایلمونو دادیم امانت و رفتیم بازار بندرعباس یه نگاهی بندازیم. هیچی نداشت. هیچی.

سوار شناور شدیم. یه آقای مسن و خوش مشربی کنارم نشست. حدود ۷۰ ساله. خیلی آدم خوشرویی بود. تمام مسیرو باهاش صحبت کردم. با تور و با دوستاش اومده بود. اهل خامنه بود. و تهران زندگی می کرد. همسرش فوت کرده بود. گفتم همسرم نیومده. فکرشو خوندم. فقط یه نگاه کرد. همین کافی بود تا نگاه گذراشو بخونم. اینکه چرا همسرش باهاشون نیومده. آدم نباید مگه با زنش بره تفریح، چرا حالا که هست قدر نمی دونه؟ و ... در همین حد کوتاه. می گفت خیلی با همسرش رفیق بوده‌ همراه هم بودن. همه جا با ام رفتن. مسافرتهای داخل و خارج. واقعا لذت بردم.

خداحافظی کردیم و براش سفر خوبی رو آرزو کردم. تاکسی گرفتیم اومدیم هتل. یه کم معطل شدیم رفتیم تو اتاقمون. دو تا تخت. تمیز. حوله. دمپایی. سشوار و کتری برقی و ... اومدم چایی درست کنم، تا کتری رو زدم به برق چند ثانیه نشد که بوی سوختگیش اومد. سریع از برق درآوردم. دیدم بله. داشته می سوخته و شانس آوردم.

همون موقع برقکار هتل تو حیاط بود صداش کردم. تا این اومد درست کنه، همسایه مون یه پسره حدود ۳۰ ساله رسید، یه کم وایساد. (بعد فهمیدم مواظب اتاقمون بوده.) دید اینا تو اتاقن گفت چیزی شده؟ گفتم نه کتری برقی اتصالی پیدا کرده دارن درست می کنن. گفت کتری من سالمه ببریدش. گفتم نمیخوام. لازم نداریم. دیگه با اصرار برام یه چایی ریخت و اینکه کی اومدین و با کی اومدین و ... بله. درسته. طبق معمول.

گفت شما شکیرا خواننده رو می شناسید؟ گفتم چطور گفت موهات شبیهش هست و چقد زیباست. گفتم ممنون. غریق نجاته و مربی شنا. قرار بوده بره کیش دوره ببینه از اینجا سردرآورده.

کرایه های ماشین خیلی بالاست برای اینکه هزینه ها با هم تقسیم بشه قرار شد هر جا خواستیم بریم با هم بریم. اونم مثل ما سه روز اینجاست. بچه خوبیه. خجالتی. درونگرا. سربه زیر. حواس جمع. کلی پرس و جو می کنه اینکه کجا بریم و چیکار کنیم بهتره.

من دوس دارم هم هرمز هم هنگام رو بریم. ولی شاید نشه هر دو رو. فردا تصمیم می گیریم.

واقعا گرون شده. شناورا هفته پیش که خاله م اومده بود ۱۹۰ می گرفتن، امروز ۲۳۵. هنوز هیچی نخریدم. فقط یک شام ساده و یه ناهار معمولی و کرایه ها شده ۲ میلیون. باورتون میشه.

فردا احتمالا بریم جزیره هنگام. عصر هم بازار قدیمی.

هتل ما یه خوبی داره اینه که خودش ساحل داره و خیلی قشنگه و یه بدی داره اینکه از مرکز شهر دوره و کلی کرایه باید بدیم هر دفعه.

اومدم تو ساحل نشستم. بهار گفت خسته ام نمیام. خیلی خوووب بود ولی کم بود.