شنبه مدرسه بودم. کتابخونه. چقد بچه‌ها رو دوس دارم. یکیشون به خودش میگه سلطان کتاب. با بعضیاشون حرعای قلمبه سلمبه میزنم. بعضیا هم درد دل می کنن ولی همه شون دوس داشتنی و ماهن.

نشسته بودم تو دفتر. یه خانم خوش قیافه و شیک پوش اومد پیش معاون و گفت: اومدم واسه پسرم زن پیدا کنم. پسرم پلیسه. ۲۸ سالشه و ... من و هاله و هستی به هم نگاه کردیم اول تعجب و دهن باز بودیم. بعد خندیدیم. با خنده پرسیدم نسبتتون با داماد چیه؟ گفت مادرشم. خلاصه کلی شوخی کردیم و خندیدیم و گفتم پس یه عروسی افتادیم. خیلی باحال بود. تا حالا این مدل خواستگاری ندیده بودم.

معاون گفت من مدرسه های قبلی هم که بودم میومدن واسه پسراشون. معلم می خواستن.

خانمه عکس پسرشو نشونمون داد. خوش تیپ بود. می گفت از تو گوگل مدرسه رو پیدا کرده. شانسی اومده🤣

خلاصه با پدیده‌ی غریب خواستگاری تو مدرسه هم آشنا شدم.

.......

رفتم رنگ مو بخرم یه خانومه محجبه داشت موهاشو به فروشنده نشون میداد که رنگ نمی دونم چی میخواد. طرف زن جانباز بود. بهش گفتم فروشنده هم مث دکتر محرمه. عب نداره موهاتو ببینه🤣

موهاش کاملا سفید و قشنگ بود. بهش گفتم موهات که خیلی قشنگه . در جوابم جمله مزخرف شوهرم دوس نداره رو تحویل داد. متنفرم از این جمله. خودت چی؟ یا خودتم دوس داری رنگ کنی ولی الکی میگی شوهرم...
یاد یه موضوعی افتادم:

تا چن سال پیش پیوند ابروهام برنداشته بودم. ابروهای پر پشت و پیوسته. اون موقع بهم میومد. وقتی خیلی سال پیش بلاد کفر رفته بودیم هی باهام عکس انداختن و هی به د انگلیسی می گفتن همسرت زیباست. یا مثلا تو لابی می نشستم میومدن پیشم، موهامو مدلهای مختلف درست می کردن. در واقع پیوند ابروهام یه چهره شرقی بهم میداد که براشون جالب بود. منم بهش دست نمی زدم. د هم رو ش تعصب داشت.

آما چن سال پیش کم کم با موچین افتادم به پیوند ابروهام. خیلی با احتیاط‌. هر روز دو دونه که هم د نفهمه هم یهو خالی نشه. بعد از چن وقت د گفت چی شد ابروت، گفتم با تیغ زدم درمیاد. نگران نباش. ولی دیگه درنیومد. نخواستم که دربیاد. الان میگه ابروتو نازک نکن فقط.

به نظرم یه وقتایی آدم باید واسه دل خودش کاری رو انجام بده. اینکه شوهرم نمی پسنده یا اون اینجوری دوس داره دو حالت داره یا خودشو پشت شوهرش قایم می کنه یا نمی تونه خلاف میلش تصمیم بگیره.
بگذریم. بانوان قشنگ خودت واسه زیبایی خودت تصمیم بگیر

......

بابام دیروز رفت خونه. به همه زنگ زد که برن ببیننش، به من زنگ نزد. شب زنگ زدم به زن داداشم میگه مگه بابا بهت زنگ نزد بری؟ میگم نه. زنگ زدم بابا، میگه شمارتو پیدا نکردم بهت زنگ بزنم بیای. یه کم ناراحت شدم ولی بعد بی خیال شدم.

آقا امید رفت جزیره ناز، اون عکاس رو دید، عکاس گفت هر شب عکسا رو پاک می کنم فلذا عکس منم تو تاریخ گم شد. متاسفانههها

قشم که بودیم کاکتوسم جونه زد. خیلی ذوق کردم.

پ.ن: عکس پروفایلمو دیده میگه ناراحت نمیشی یه چیزی بگم؟ میگم نه بگو. میگه چقد شبیه جودی ابوت هستی. ناراحت نمیشی جودی صدات کنم؟ میگم نه. بعد یه عکس از خودش فرستاده. تو آفتاب. با پاهای دراز. میگه منم بابا لنگ دراز. جوابشو ندادم.