ساعت رو برای ۸ صبح کوک کردم، اما بهار ساعت ۷ بیدار شد. گفت خوابم نمیبره. آماده شدیم بریم صبحانه. صبحانه با هتل هست. چشم انداز رستورانش خیلی قشنگه. رو به دریاست. به بهار گفتم برو اونجا بشین که عالیه. هنوز خلوت بود، حدود ۷ و نیم به بعد کم کم مسافرا پیدا شدن. اون پسر همسایه اسمش فرشیده. قرار بود صبح بریم هرمز که خواب موند. ساعت ۸ اومد. صبحانه خورد. تا صبحانه بخوره ما رفتیم کنار ساحل. بعد هم رفتیم اسکله. هم شناور هم قایق به سمت هرمز می بردن. از اونجایی که من عشق ریسک کردنم، با قایق رفتیم. عاقلانه ش با شناوره‌.

تو قایق ما یه خانم و آقا بودن با دو تا بچه. یه دختر و پسره بودن (مهرزاد و مهتاب). بعدا فهمیدم یه هفته ست با هم آشنا شدن اومدن قشم. به همین راحتی. دو تا پسر مجرد. من و بهار و فرشید. اینا فک کردن من و فرشید زن و شوهریم. گفتم نه اینجا با هم آشنا شدیم و بعضی گشت‌ها رو با هم میریم. مهرزاد می خندید می گفت شوهرشو گذاشته با دوس پسرش اومده تفریح. بعد فهمید خبری نیست . (ولی برام جالب بود. نگاه مردم به این نوع روابط چجوریه؟ بعضیا راحت می پذیرن. بعضیا نه. بعضیا براشون مهمه و بعضیا مهم نیست.) از کارش گفت اینکه تو کار آهنه و .... اول فک کردم بلوف میزنه خیلی گوش نمی دادم و محل نمیذاشتم. بعد فهمیدم اوه اوه طرف از این خرپولای کله گنده ست. پسر ۳۵ ساله. دکترای نمی دونم چی چی داشت. ۲۴ سالگی مشاور احمدی نژاد بوده الانم صادرات آهن و ... رو انجام میده. خیلی پسر شوخ و بانمکی بود. خیلی ولخرج و دست و دلباز. البته درآمدش بالا بود. خرجای ما پول توجیبیش هم نبود. خدا بیشتر بهش بده.

خلاصه رفتیم هرمز. از اونجا یه سه چرخه گرفتیم که توش ۵ . ۶ نفر جا میشد. نفری ۳۰۰ می گرفت و ما رو می گردوند. غار نمکی، دره رنگین کمون، دره مجسمه‌ها و ساحل سرخ و نقره ای. خیلی قشنگ بود آقا. خیلی. خاکش نقره ای بود. و یه قسمتی خاک قرمز بود و قابل خوردن. مهرزاد می گفت برای لوازم آرایشی ازش استفاده می کنن و ....

خلاصه برگشتیم. فرشید غیبش زد. ساعت حدود ۳ و ربع بود. مهرزاد گفت بچه ها ناهار بریم سی فود. یکی از قدیمی ترین و بهترین رستورانهای اینجاست. غذای دریاییش حرف نداره. من ماهی سوخاری و نگین میگو سوخاری سفارش داد. ۱۲۰۰ پول غذامون شد. ولی خیلی غذاش عالی بود. ماهی و میگوش بی نظیر بود. دیروز هم قلیه ماهی خورده بودیم.

سر ناهار با مهرزاد حرف می زدم. گفت تو خبرگزاری ... آشنا دارم. ۳ . ۴ تا خبرگزاری گفت. گفت بعد از عید خواستی هماهنگ کن باهام، برو باهاشون همکاری کن. یکیش کیهان بوده🤣 گفتم همینم مونده با شریعتمداری کار کنم. 🤣 حالا نمی دونم رو این آدم چقد میشه حساب کرد. البته من حساب نمی کنم ولی شاید پیگیری کردم. (د میگه تو زبون بازی. خوب بلدی حرف بزنی و کارت رو پیش ببری.)

یه گوشواره خریدم صدف دریاییه. خیلی گوگولیه. کلا از چیزای سنتی خوشم میاد. خلاصه ش کنم. خلاصه ش کنم.

برگشتیم هتل. هلاک و خسته. من ده دیقه خوابیدم بهار رفت دوش گرفت. هوا خیلی گرم بود. انقد باد خورد تو موهام که موهام گره خورد تو هم.

بعد هم رفتیم بازار قدیمی قشم. قیمتا بالا بود. خیلی نمیشد خرید کرد. شربت فیمتو خریدم. خیلی مزه‌ش عالیه. همه جا ندارن. بعد فلافل خریدیم و اومدیم هتل. بعد از یه استراحت رفتیم ساحل هتل.

زنگ زدم به اسنپی صبح. قرار شد ازمون یک و نیم بگیره و ما رو ببره قشم بگردونه و بعد هم بریم جزیره هنگام‌ . عصر هم درگهان و تمام.
این بود سفرگردی ما
روز دوم....

پ.ن: بدی هتل: آنتن نداریم. نمیشه با د حرف زد. اونم زنگ میزنه قطع میشه هی. میگه جای ما که خالی نیست! خب راست میگه اصلا جاش خالی نیست. توان و حوصله همچین سفری رو واقعا نداره. خوبیه هتل: ساحلش عالیه.