چهارشنبه هفته پیش خواب عمه م رو دیدم. انجمن مدرسه حلوا و خرما می دادن من برای عمه بردم و بعد اونا هم اومدن دیدن عمه . من دستای عمه رو گرفتم تا از یه سربالایی بره خونه ش.

فرداش رفتم مدرسه و تو راه یه مقدار شکلات خریدم و بردم دفتر برای فاتحه خونی. بهشون گفتم هر وقت خواستین حلوا بپزید به منم بگید توش سهیم باشم برای خیرات اموات.

عمه م کسیو نداره. ینی فرزندی نداشت. نمی دونم خیرات ما چقد تاثیر داره. به نظرم تاثیر داره که اومد تو خوابم.

من روحیه خوب و اندروفین بالای ژنتیکی رو از عمه م به ارث بردم.عمه م اسطوره امید به زندگی بود. حدود ۲۰ سال پیش یه هفته بهار رفتم خونش. تو سرمای منطقه ای سردسیر. عجب توانی! عجب روحیه ای!

فرصت کنم حتما ازش داستان می نویسم.

دلم میخواست زنده بود تا ازش می پرسیدم.