مقصد زندگی کجاست؟؟؟
بخش اول: هر وقت خیاطی می کنم و به یه مشکل می خورم و یا برای کسی لباس می دوزم، (نه وقتی که برای خودم می دوزم)، پوچی زندگی رو حس می کنم. بدم میاد. قبلنا خیلی بیشتر. الان کمتر. نه اینکه الان به خیاطی علاقمند شده باشم. نه. اصلا. ولی انگار از روی ناچاری پذیرفتم.
هنوز با خیاطی در تناقض هستم. وقتی کارمو درس انجام نمیدم، از زندگی ساقط میشم. انقد تو نت جستجو می کنم تا بالاخره مشکلو حل کنم. ( البته این پشتکار و سماجت نه تنها درباره خیاطی هست بلکه در همه زمینه هاست.) بعد که درست شد خوشحال میشم. این تضاد در من به وفور وجود داره. و سالهاست که من باهاش دست به گریبانم.
گاهی میگم جای من اینجا نبود و نیست. اما بعدش میگم دقیقا جات همینجا بود و هست. و شاید الان داره مقدماتی فراهم میشه تا رشد کنم. تا بپذیرم. تا تسلیم شم. باید سر فرود بیارم به اتفاقات و شرایطی که کوچکترین نقشی در اون نداشتم. و نمی تونم تغییرش بدم.
بخش دوم در راستای بخش اول: دیشب از د می پرسیدم تو به مقصد زندگی رسیدی؟ گفت نه و گفت من با این همه هوش و توان و استعداد قطعا جام اینجا نبود و خیلی جای بهتری باید می بودم. گفتم: ناراحتی؟ گفت: نه. وقتی نگاه دیگه ای داری، می پذیری و تسلیم میشی و میگی مشیت بر اینه که اینجا باشی دیگه ناراحت نیستی.
با خودم گفتم من چی؟ آیا خود من به اون چیزی که مقصدم بود رسیدم؟ اصلا مقصد کجاست؟ پول و مقام و موقعیت اجتماعیه؟ یا حس خوب و روحیه خوب و آرامش و نشاط و عشق ه؟ آیا نمیشه هر دو رو با هم داشت؟ یا برای داشتن یکی باید از اون یکی گذشت؟ یا اصلا فقط اینجا اینجوریه یا موضوعی کلیه که در همه جای دنیاست؟
بخش سوم: همیشه یه ترسی دارم. ترسی مبهم از آینده. از ناتوانی. از بیکاری. از تنهایی. گاهی فک می کنم باید یه کاری داشته باشم که تو پیری ( اگه به اون زمان برسیم و عجل بهم زندگی بده) بتونم انجامش بدم. ینی بازنشستگی نداشته باشه. ینی بهت نشاط بده. بهت آرامش بده و روح تو رو ارضا کنه. و چیزی که در نهایت بهش می رسم رقصیدن و نوشتنه.
و شاید من همه این مسیر رو اومدم تا به این نتیجه برسم که جهان رقص موزونی ست و ما همچون ذرات هستی باید در رقص و توازن باشیم.
و آخر اینکه خیلی خوشحالم که از چراهای زندگی و پوچی روزگار عبور کردم.
پ.ن: این سوالو که به مقصد زندگی رسیدی یا نه؟ از یکی از دوستای وبلاگی م پرسیدم که برام مثل یک دایره المعارف غنی از دانش و اطلاعات و انسانیت ه. اینجا رو نداره که ببینه دارم ازش تعریف می کنم.
جواب داد: مقصد برای رسیدن نیست. برای همراستایی است. رسیدن یعنی توقف. مطلق بودن. بی حرکتی و این مماته نه حیات. نیستی است نه هستی. و بعد یه پست گذاشت: زندگی راهی برای رسیدن به مقصد نیست. راهی برای همراستا شدن با مقصد است.اصولا راهی که به رسیدن ختم شود ،فانی و متغیر و ناماندگار است . راهی نیکوست که اشتیاق در راه بودن، روز به روز فزونی گیرد و در همراستا شدن توجه و تمرکز و اراده و توانایی ما با او ،در ارتعاش عاشقی باشیم.راهی مثل رسیدن به یک منصب یک پول یک فرد ..با رسیدن به آن فاقد ارزش می شود. راهی مانند مهرورزی، موثر بودن برای آفرینش، آگاهی، ظهور دانایی ...که آنرا پایانی نیست ،راهی به درک وجود ادمی نه موجودیت او،عشق به روح برهنه نه جسم برهنه و.....اشتیاقی بی پایان و مقصدی بی وصال است که همواره در راستای ان به وصالی و ذوق و اشتیاق. و این یعنی اسیر تکرار و کهنگی نمی شود و در هر پلک زدن یار به مشاهده ی نگاهی تازه تر و ناب تر هستیم. زندگی راهی برای کشف و مشاهده و ظهور خود است و خود دریچه ای رو به بی نهایت توانایی و دانایی.
شما مقصد زندگیتون کجاست؟؟؟