تو کجایی تا شوم من چاکرت؟؟؟
برای عید کلی کتاب دارم که بخوونم. کلی که نیست ولی چن تا کتاب هست که امیدوارم بتونم بخوونم. انقد دلم برای کتابخوونی تنگ شده. انقد دلم فراغ بال میخواد که بشینم در کمال آرامش ( کاری نداشته باشم یا نگرانی برای انجام کار نداشته باشم.) کتاب بخوونم و بنویسم. فردا احتمالا آخرین روز خیاطی باشه. کارامو تحویل می دم و تامام.
شبکه ۴ ساعت ۵ زندگی پس از زندگی داره. ساعت ۸ شبکه ۳ شب خوش داره. (حالا نمی دونم اونوشی من دیدم یا هر شب داره) دو شب پیش دیدم با اجرای مهران غفوریان و مهمانش غزال تیزپای ایران بود. خداداد عزیزی. من خیلی دوسش دارم. حس و حال خوبی داره. لبخندش به آدم انرژی میده.
شبکه ۴ ساعت ۸ و نیم فیلم میزاره. هرچند سانسور شده ست ولی خوبه باز. اهل سریال نیستم. آما افعی تهران رو دارم می بینم یکی از شبکه ها گذاشته دو قسمتش رو دیدم. قشنگ بود. کلا کارای پیمان معادی رو دوس دارم. این بار در نقش ندیسنده و بازیگر
اگه تی وی برنامه ای چیزی داره که جالبه یا فیلم میزاره بهم بگید استفاده کنم.
یکی از حیطه هایی که دوس دارم بهش ورود پیدا کنم تئاتر هست. یه سری به آقای قاف دبیر سرویس فرهنگی مون گفتم من هیچی از تئاتر نمی دونم. نه بازی، نه متن نه هیچ چیز دیگه. خودش نمایشنامه نویس ه و تئاتر کار کرده. بهش با خنده گفتم میخوام یه کم دانشم رو بالا ببرم در این حیطه. فقط لبخند زد و جوابی نداد. نفهمیدم منظورش از لبخند چی بود. خودمم خیلی جدی نگفتم. اما دوس دارم. اگه کسی میدونه بهم بگه از کجا شروع کنم؟
دیشب که رفتم دنبال بهار. گفتم بیا بریم شیرینی فروشی کنار آموزشگاهت زولبیا بامیه بخریم که شوهر خاله معروف دم ورودی ایستاده بود. من اول دیدمش ، سرمو انداختم پایین از جلوش رد شدم. وانمود کردم ندیدمش. منو دید وقتی برگشتم دیدم سرش پایینه داره از مغازه میره بیرون. حس کردم پشیمون و شرمنده ست. داشتم بهش فکر می کردم کار سختی نیست. فقط کافیه یه عذرخواهی کنه. اگرچه در جایگاهی نیستم که بگم می بخشمش اما از حجم شرمندگیش کاسته میشه. شاید کار سختی باشه براش. من جای اون نیستم.
یاد آقای همکارم افتادم. هر دو با هم تو یه سرویس کار می کردیم. بغل دست من می نشست. قبل از ازدواج خیلی با هم جور بودیم. فلسفه خوونده بود و کلی بهم درباره فلسفه و اساتید فلسفه می گفت. د رو می شناخت و می دونست میخوام باهاش ازدواج کنم و در جریان تمام مراحل ازدواجم بود. بعد که ازدواج کردم چن باری بهم زنگ زد و احوالپرسی کرد. د بدش اومد و ناراحت شد. گفت حق نداره زنگ بزنه بهت. آخرین باری که بهم زنگ زد د پیشم بود گفت بهش بگو بهت زنگ نزنه. باهاش کاری نداری. منم مستقیم بهش گفتم. خریت کردم. می تونستم بهش پیام بدم و محترمانه بهش بگم که بهش برنخوره. ولی بهش برخورد و ناراحت شد. و دیگه زنگ نزد. من هنوز ناراحتم که چرا حماقت کردم.یکی دو ماه پیش بهش پیام دادم ، دید ، ولی جواب نداد. نمی دونم باید ازش عذرخواهی کنم یا نیاز نیست. به هر حال دلخوره. من دلم نمیخواد کسی اندازه سر سوزنی ازم دلخور باشه. عذاب وجدان می گیرم. تو فکرم جریان پیدا می کنه. هر اتفاقی برام تداعی می کندش.
پ.ن: خدایا تو بزرگی تو عظیمی، ما در برابر عظمت تو ناچیز و هیچیم. خدایا تو به نادانی ما نگاه نکن به عظمت و بزرگواری خودت ما رو نگاه کن. خدا جون لحظه به لحظه زندگی من معجزه ست. و این معجزه فقط از قدرت توست. تو نعمتهایی به من عطا کردی که هیچ کس نمی تونه اونا رو از من بگیره. خدایا بزرگی تو در ذهن کوچیک من نمی گنجه. خودت راه رو به من نشون بده. من خودمو به تو می سپارم. زندگیمو آینده رو. بهارم رو. تو بهتر از هرکسی می تونی مراقب ما باشی. می دونی من بهت چقد اعتماد دارم می دونم دستمو رها نمی کنی. ۶یچ وقت رها نکردی. لطف و مهربانی تو بی حد و اندازه ست. خدایا توان و درک بیشتری بهم بده که بتونم ذره ای فقط ذره ای از عظمت تو رو درک کنم. خدایا می دونی من ازت مادیات نمیخوام چون میدونم به اندازه ای که محتاج بنده تو نباشم بهم ارزانی می کنی فقط ازت عشق و آرامش میخوام تا بتونم به بنده هات بدم. نمی دونم چرا. ولی از مهر ورزیدن عشق ورزیدن به بنده هات لذت میبرم. هرچند تمام عشق و مهر برمی گرده به خودم و من باز بیشتر و بیشتر می تونم به طبیعت به پرنده ها به اشیا به درختا و گلا عشق بدم. و از این شوق به وجد میام و گریه می کنم. خدایا من با تمام وجودم دوستت دارم منو لایق بدون تا عاشق تو باشم. عاشق خود خود خودت که یکرنگی. که تغییر و تبدیل نداری که از من به من نزدیکتری و در درون من و در تمام سلولها و رگهای من جاری هستی. خدایا من و تویی وجود نداره. هر آنچه هست تویی و من ذره تر از ذره غرق در دریان بیکران عظمتت هستم. خدایا حال بدی وجود نداره و من تمام حال خوبم رو از تو دارم. من از خودم هیچی ندارم. ذهن و روح و تفکر من عریان هست. تو بر من لباس دانایی بپوشان. دانشی که تو بهم بدی دانش ه و علم هست . و من می دونم لایق دانش و الطاف بیکران تو هستم. چون تو این لیاقت رو بهم دادی. خدایا کلمات من ناچیز ووحقیرن. اما تو منو از بین همین کلمات ناچیز دریافت می کنی. نیاز نیست که توضیح بدم. عظمتت رو اندازه فکر ناچیزم درک می کنم. ما را به حال خود وامگذار. ای ارحم الراحمین.
پ.ن: اون وبمو آپدیت کردم. همچنین کانالم رو.