دیروز رفتم سالن. بچه ها هم بودن. خیلی خسته شدم. کارم فشرده و زیاد شده. هم خیاطی هم خونه تکونی. نمی دونم چرا میرم و میام انقد له میشم. تقریبا بیست دیقه پیاده روی داره . دو تا بیست دیقه.

یکی دو تا چادر آورد براش بدوزم و منی که قبول کردم و بلد نیستم و بدم میاد از دوختن. الان هی میگم چه غلطی کردم قبول کردم.

د میگه یه جا رو بعد عید پیدا کن هم نوساز باشه هم نزدیک باشه. اما من از یه فضای اشتراکی دیگه با د گریزانم واقعا. الان خودش پیشنهاد داده ها. بعد از چن ماه که اجاره کردیم و درآمدی نداشت میگه تو گفتی. به همین سادگی. منم که آیه قران ندارم همون لحظه نازل کنم.

فیلم عشق سالهای وبا رو دیدیم. خیلی قشنگ بود. ترانه ش از شکیرا بود عالی بود. کتابشو قبلا خوونده بودم. دوس داشتم.
فیلم املی پولان رو دیدیم. اینم جز ۲۵۰ فیلم برتر بود. درباره یه دختر درونگرا بود که میخواست به اطرافیانش امید به زندگی و نشاط بده. بدک نبود..

صحبت کردن از مسائل اقتصادی از حال به هم زن ترین مسائل هست. وقتی د میگه پس انداز کنیم و چنین کنیم و چنان. واقعا با تمام وجود دلم میخواد زندگی رو عوق بزنم. نه اینکه پس انداز کردن بد باشه، نه اینکه پول بد باشه، نه اینکه آینده نگری بد باشه. نه. اصلا. ولی وقتی یه موضوعی رو چندین و چندین بار میگه دلم میخواد بگممممم بسهههه. تو رو قرآن تورو به مقدساتت قسم ول کن. و متنفرم از اینکه پولا رو به جای خرج کردن رو هم بچینیم. و هی پس انداز کنیم. نه اینکه خرج نکنیما. نه. ولی مثلا من دلم میخواد مبل هامونو عوض کنیم. انقد آیه یاس می خوونه که جنسا خوب نیست. گرونه. و .... که میگم آقا نخواستم. سر همه چی همینه ها.

انصافا من از ظرف و ظروف جمع کردن و خرجای اضافه خوشم نمیاد. اصلا علاقه هم ندارم برم هی خرید. اما بعضی چیزا رو خوشم میاد. مثلا ظرفای بامبو. خیلی خوشگلن. سنتی و مدرن هستن. تنها مدل ظرفی هست که دوست دارم همونم میگه نه.
حالم به هم می خوره از این نه گفتن. بماند که همراهی نمی کنه.

پ.ن: د به لحاظ جسمی ضعیف شده. خیلی زیاد. به نظرم خیلی زود تحلیل رفته. چن وقته. اما اخیرا خیلی بیشتر. مثلا از اتاق یه وسیله میخواد بیاره تو سالن خیلی طول می کشه‌. راه رفتن و حرکات جسمیش کند شده. نمی دونم خودشم فهمیده یا نه.