گلهای چادر
یکی از موجوداتی که متاسفانه و بدبختانه پول خوشحالش نمی کنه، منم. چرا آخه؟؟؟؟ دو سه روزه دارم چادر برش می زنم. خیلی تمیز و خوب و عالی دوختم. دستم درد نکنه. خسته هم نباشم.
امروز زنگ زدم به خانمه که بیاد چادرشو بپوشه، اگه اندازه بود زیرشو چرخ کنم. اومد شاید ده ثانیه سرش نبود، سریع درآورد و گفت عجله دارم. خیلی خوب شده. پولشو داد و رفت. من از گرفتن پول خوشحال نشدم. نه که پول بد باشه و باهاش مشکل داشته باشم. هرگز. اما چیزای دیگه برام ارزشمندتره.(دقیقا نقطه مقابل د) اینکه بتونم کاری رو با موفقیت انجام بدم. خودمو باور کنم که می تونم.
اینکه خیاطی تو اونجا بخصوص وقتی کسی نیست برام یه خلسه ست. سکوت و تنهایی و تار و پود. اونجا برام محل تفکره.
وقتی داشتم پایین چادر رو می دوختم با خودم فک می کردم کدوم یک از ما به لبه پایین چادر توجه می کنیم که من انقد با ظرافت و وسواس گونه دارم چرخ می کنم؟ کی تا حالا چادر رو تا کرده و ببینه دو طرفش با هم قرینه هست یا نه؟ کاری که با دقت انجام دادم و حتی یک سانت جابه جایی نداشت. اونم پارچه لیزی که مدام سر می خورد.
داشتم به گلای پارچه نگاه می کردم که حالا جان دارند و روح دارند و گوش. و به من توجه می کنند. دارم نگاه می کنم چطور راحت و در آرامش نشستن و تسبیح می گن. چون من به این آیه که هر آنچه در زمین و آسمان است خدا را تسبیح می کند. اعتقاد دارم. چون اشاره نکرده موجود زنده، گفته هر آنچه که. حتی این چادر با گلهای ریزش. حتی گره ای که در آخرین تار پارچه جا مونده. حتی نخ باریکی که از قرقره جدا شده و رو زمین افتاده و گاهی نگاهش می کنم. و ممکنه هر لحظه از اتاق من کوچ کنه بره سطل زباله و از اونجا به جای دیگه.
نمی دونم سرنوشت هر کدوم از این گره ها و گلا و حتی پرزها چی میشه؟ اما تو یک چیز مشترکن: تسلیم شدن و تسبیح گفتن.
و همچنان می اندیشم که من انسانم و اونا رو نام گذاری کردم: اشیا. آیا اونا هم ما رو نامگذاری کردن؟ شاید نه. و اینها تنها از خیال رو به جنون من میاد.
همچنان به این چادر می اندیشم که از اینجا کجا میره؟ سرنوشتش چیه و از کجا اومده بود؟ اینکه من نگاهم رو لابلای گلهاش جا میزارم و اون منو با خودش کجا میبره. منو؟ یادم رو؟ خاطره ام رو؟
من باز می اندیشم کیا قراره باهاش نماز بخوونن و تسبیح بگن و .... و من دارم فک می کنم قراره چقد دلم براش تنگ بشه!!
پ.ن: این نوشته رو دوس داشتم. میخوام تبدیل کنم به داستان کوتاه. برای د خووندم. البته نه همشو. اولاشو که حرف پول بود نخووندم🤣 گفت: بد نیست. نوع نوشته ت همینه. و ر بهم گفت عالیه. تو نوشته هات بی نظیرن. د از اینکه پول گرفتم خیلی خوشحال شد. میگه برای تو خوشحالم که پول درآوردی. ولی من اینجوری حس نمی کنم. شایدم اشتباه می کنم.
پ.ن: دیشب عدس گذاشتم بپزه امروز عدس پلو درس کنم. گفتم بهش برای عدس پلو هست. حتی صبح گفتم. ظهر اومدم دیدم برنج تو پلوپز داره آبش خشک میشه. نگاه کردم دیدم قابلمه عدس اونجاست. میگم پ چرا عدسو نریختی توش. میگه نگفتی. فقط زنگ زدی گفتی یه پیاز سرخ کن. همین. میگم دیشب گفتم که ناهار عدس پلو میزارم. صبح هم گفتم که. میگی نیومده چقد غر میزنی!!! عدسو ریختم تو برنج. برنج رو بیشتر آب ریخته بود. سر ناهار میگم شفته شده. میگه من همینقد آب می ریزم. میگم وقتی برنج خیس خورده ست اون میزان آب زیاده. میگه نه. منم دیگه حرفی نزدم.
پ.ن: عصر رفتم خونه بابا. گفتم برگشتنی میرم دنبال بهار. میگه تا اون موقع میخوای بمونی؟ میگم احتمالا. شایدم زودتر بیام. وقتی اومدم چقد آدم بیخودی شده بود. من از این شخصیتش بسیار آزار می بینم. هیچی نمیگه و غرولند زیر لبش به آدم تهوع میده.