دلم میخاد بزنم زیر آواز. مثل اون موقع ها. بخوونم:
ساغرم شکست ای ساقی
رفته ام ز دست ای ساقی...

تازه داشت صدام پخته میشد که ولش کردم. همیشه جای خالی موسیقی تو وجودم حس میشه. خدا کنه یه روزی بتونم نوازندگی رو ادامه بدم. تا شروع کردم ازدواج کردم. تا شروع کردم. رفتم سر کار تا شروع کردم بچه دار شدم تا شروع کردم دوباره رفتم سرکار. امیدوارم این دفعه تا شروع می کنم نمیرم.

گاهی چقد از جایی که ایستادم متنفر میشم. دلم می خواد بزنم زیر گریه. اما تا چشام خیس میشه بغض رو با تمام توان قورت میدم و سعی می کنم پرده جلو چشمام رو کنار بزنم و نوشته م رو با کدری ننویسم.
به خودم میگم به هیچی فک نکن فقط بنویس. بنویس. مثل دونده ای که به اطرافش نگاه نمی کنه و تا جون داره می دوعه. تو هم بنویس بی وقفه. تا توان داری. تا کلمه ها دارن با سرعت میان.

داشتم فک می کردم قبلا که نت و گوشی انقد در دسترس نبود چی کار می کردم. دلم میخاد به دوران پارینه سنگی برگردم اصن.

بعضی وقتا دلم میخاد کاموا بگیرم دستم و سرمو ببرم تو دونه های کاموا و یکی زیر یکی رو ببافم. انقد که وقتی سرمو بلند کردم همه چی یه جور دیگه شده باشه. همه چی درست باشه. هرچند اگه ازم بپرسن شکل درست همه چی به نظرت چجوریه، هیچ نظری ندارم. مثلا نمی دونم ا‌گه چی کجا بود میشد درست.
انگار یه خونه درهم ریخته بهت داده باشن بگن مرتب این خونه چه شکلیه. اما تو فقط می دونی به هم ریخته س و شکل درستشو هم بلد نیستی.