اون روز که بارون شدید اومد، من زیر بارون قدم زدم. تلافی اون روزی که سهمم از بارون فقط صدای چک چک بود دراومد.

خیلی دوس داشتم آدما با هم خوب بودن. بدجنسی نداشتن.

انقد دلم برای خود قبلیم تنگ شده که با فراغ بال شعر می گفتم و گاهی پشت پنجره به خیابون بارون زده نگاه می کردم. حالا یه نثر نوشتم میزارم تو اون وبم.

بدیش اینه که آدم هیچ وقت خوشحال نیست. کاشکی میشد آدم خوشحال باشه بدون اینکه طلب کار باشه و پر توقع.

رفتم دکتر روماتولوژی. میگه دکترت متخصص روماتیسم اطفال بوده. میگم مریضاش بچه ها نبودن. همه بزرگا بودن. استاد بود تدریس می کرد به دانشجوهاش. میگه من ویزیتت نمی کنم. باید ازش نامه بگیری. میگم من برم اصفهان نامه بگیرم؟ اگه مرده باشه چی؟ میگه نه من قبولت نمی کنم. میگم خب باید چیکار کنم. میگه باید داروهاتو قطع کنی درد و ورم که سراغت اومد، بیایی اینجا من تشخیص بدم. گفتم چی؟ اخلاق پزشکی کجا رفته. کدوم دکتر به مریض میگه درد بکش تا من تشخیص بدم. آخر گفتم بعید می دونم شما سوگندنامه سقراط رو امضا کرده باشید. اومدم بیرون