مادر غمخوار
امروز مدرسه هم مراسم عزاداری دارن به مناسبت دیروز و هم جشن یلدا دارن.
یه نوحه بود که من خیلی دوس داشتم مهدی یراحی خوونده فک کنم
از بس غم مردمو خوردی ای مادر غمخوار
شده حرفت ورد زبونا الجار ثم الدار
اینو گذاشتن تو مدرسه. آی من گریه کردم.
چون یاد مادرم میفتم یاد اذیتایی که شده، یاد شکایت نکردنش، یاد اون آه از ته دلش، یاد مظلوم بودنش، یاد اینکه دیگه ندارمش. دیگه پیشم نیست.
اینکه روزای آخر نمی تونست حرف بزنه. چقد حرف تو دلش بود. چقد مظلوم نگاه می کرد و زبونش بسته بود. با گریه از د خداحافظی کردم. بهش گفتم آخرین باریه که مامانو می بینم. چشم انتظار منه. من برم تموم می کنه. گفت نه چه حرفیه میزنی. گفتم من عجله دارم باید برم ببینمش. منتظرمه. تا حالا انقد چشم به راه نبود. چقد گریه کردم. از من بعید بود این حجم از گریه.
تا رسیدم مامانو دیدم که رو تخت خابیده شوکه شدم. می دونستم خوب نیست اما باور نکردم. باور نداشتم. چقد لاغر شده بود. رنگم پرید. به زور خودمو نگه داشتم فیزیوتراپ بالاسرش بود گفتم چطوری. خاستم ببوسمش. بابام نذاشت. به خاطر کرونا. منم با اتوبوس اومده بودم. چقد حرصم گرفت. با زبون گیلکی با مامان شوخی کردم. خندید. بابا گفت نگاه کنید داره می خنده. بهم گفت تو رو دیده ذوق کرده. و اون آخرین خنده بود.
از فردا دیگه نه به فیزیوتراپ جواب داد نه به گفتار درمان گوش میداد. با زبون بی زبونی می گفت ولم کنید. راحتم بزارید. میخام برم چیکار باهام دارید. ولی ما اصرار که بمون که نرو. خیالش راحت بود واسه رفتن.
قربون صدقه ش می رفتم بدش میومد. میگفتم مامان پیش مرگت بشم. دورت بگردم. فدای دستات بشم. بهم اخم می کرد. بهش می گفتم ناراحت میشی. چشماشو می بست که اره. گفتم نمیگم که ناراحت نشی. یه وقتایی حس می کردم تو این دنیا نیست. به بقیه می گفتم مامان نیست. دعوا می کردن باهام. ولی نبود. روحش نبود فقط جسمش اونجا رو تخت بود. یه بار به خاله گفتم گفت راست میگی انگار اینجا نیست.
دستای لاغرش از نظرم محو نمیشه. چقد دستاش خسته و پیر بود. چقد جای سوزن و سرم رو ش بود. چقد کار کرده بود. چقد لباس شسته بود. غذا پخته بود. چقد خونه رو تمیز کرده بود. چقد ...
حالا چی رفته. دیگه نیست. قرار هم همین بود. منم قرار نیست بمونم. اون شبی که فوت کرد خاب دیده بودن که خاله م با دسته گل اومده استقبالش. خالم تو سن پایین یه سال قبل خودش فوت کرده بود. خیلی غصه شو خورد.
ولی زندگی همینه. شاید بزرگترین درس زندگی من و بزرگترین تجربه من مرگ مادر بود. ناراحت نیستم. چون هنوز با وجودم حسش می کنم. می دونم کنارمه. می دونم حواسش بهم هست. می دونم تنها نیستم. می دونم می فهمه می شنوه.
براش قرآن می خوونم. دعا می خوونم. بهش گفتم منو ببخش. در حقت بد کردم. بخشید منو. خودمم خودمو بخشیدم. ولی واقعا نیازی هست که با هیچ کسی پر نمیشه. با هیچ حسی. و من عمق دوس داشتن و وابستگی رو تازه حس کردم.
مامان قشنگم روحت شاد و در آرامش.
هنوزم دلم گریه میخاد. ولی می دونم ناراحت میشه. از لباس سیاه و گریه بدش میومد. هر چند خودش دو ماه محرم و صفر لباس مشکی می پوشید و تو تمام مناسبتای عزا سیاه تن می کرد ولی به ما می گفت شما نپوشید جوونید.
خدا بیامرزدت. نور به قبرت بباره