طلب آمرزش
دوست عزیزم برام سرم و ویتامین نوشت و یه سری آزمایش. دمت گرم دکتر حسین جان. قدردان زحماتت هستم.
گفته بودم یه هفته تقریبا دل درد و دل پیچه شدید داشتم، گلاب به رو تون اسهال وحشتناک، این ماه بخاطر گرمای هوا، تعریق زیاد دوباره ۵ کیلو وزن کم کردم. شرح بیماریم رو که به دکتر دادم برام نسخه نوشت.
خب حالا بریم سراغ داستانهای د در این مورد. برای سرم که کلی مقاومت کرد گفت سرم واسه کسیه که رو به قبله ست تو که داری راست راست راه میری سرم نمیخای، بعد می گفت من نمیام باهات سرم بزنی، گفتم خودت بزن گفت دنبال دردسر نمی گردم . بعد دید که همچنان بیرون روی م زیاده بالاخره قبول کرد و زد.
امروز رفتیم آزمایش بدیم گفت همه شو نمیخاد، گفتم باشه، شروع کرد به نق زدن که اینا چیه، واسه چی اینا رو نوشته و .... بعد دو سه تاشو خط زد ولی چون تو سیستم ثبت شده بود، نمیشد پاک کرد. برگه رو بردم پیش اون خانومی که میخواست خون بگیره، گفت اینا چرا خط خورده، گفتم همسرم گفت نمیخاد، گفت همسرت دکتره؟ گفتم بله. گفت دکتر د؟ 🤣گفتم بله🤔
گفت اوه اوه همونی که از زمین و زمان شاکیه. به همه چی ایراد می گیره و از همه چی ناراحته. خنده م گرفت گفتم آره. گفت دیگه می شناسیمش. هر وقت میاد با همه دعوا می کنه. من ادامه دادم که چرا بد رگ می گیرید؟ اون ادامه داد اره. فردا میاد میگه چرا دست زن منو کبود کردین؟ گفت چون سفیدی دستت کبود میشه. گفتم مهم نیست خوب میشه. گفت چقد با دکتر تفاهم دارید!!! گفتم خیلیییییییییی😁
ینی تپه نریده نذاشته.
داشتم بابام رو با د تو همین سن مقایسه می کردم. بابام شاید از سن حدود ۸۲. ۳ سالگی خیلی تغییر کرد و ... ولی تو این سن د اصلا قابل مقایسه با بابا نبود و نیست. واقعا صبور و مهربون بود. هم بیرون کار می کرد هم تو خونه. از سر کار که میومد ناهار خورده نخورده ظرفا رو اگه مامانم نشسته بود می شست. آشپزخونه رو تمیز می کرد. گاز و دستمال می کشید. اگه لباسی وسط بود جمع می کرد حتی یه تایمی ماشین لباسشویی نداشتیم یا خراب شده بود خودش همه لباسا رو با دست می شست و پهن می کرد.
می گفتیم فلان لباس، فلان غذا، فلان وسیله، امکان نداشت پول داشته باشه و بگه نه یاد بگه بعدا. حتی ته جیبشو خالی می کرد می گفت تا آخر ماه خدا بزرگه و خدا براش چقدر بزرگ بود. کاری به اشتباه بودن کارش ندارم ولی هیچ وقت دغدغه آینده رو نداشت. دغدغه فردا. هیچ وقت بهم نگفت بالای چشمت ابرو. هیچ وقت اجازه نداد ۴ تا برادر بهم حرف بد بزنن. بی احترامی کنن. دعوام کنن.
۲۷ سال تو این خونه بزرگ شدم اما ناگهان همه چیز عوض شد من با کسی ازدواج کردم که زمین تا آسمون با تربیت من متفاوت بود. خیلی سعی کرد منو مثل تربیت خودش بار بیاره اما نشد نتونست. هیچ وقت بابام به مامانم نگفت لباسی که خریدی گرونه، ارزونتر بخر، نگفت غذا زیاد درست کردی فقط می گفت نریز دور، اسراف نکن. هیچ وقت نگفت صدتا لباس داری میخای چیکار، تو که جایی نمیری. بارها و بارها شده بود با مامانم می رفتن بیرون پیاده روی، واسه مامانم طلا می خرید میومد خونه، بی مناسبت. واسش گرونترین لباس رو میخرید. از روسری و پیراهن و بلوز گرفته تا .... حتی یه وقتایی که مامانم حوصله ش نمی گرفت بره آرایشگاه، می گفت به آرایشگره زنگ بزن بیاد خونه موهاتو کوتاه کنه و رنگ کنه.
نمیگم بابام خدا بود، نمیگم هیچ نقصی ندلشت. مثل خیلی از مردا اول زندگیش ریده ای بود، آخرشم رید. من اول زندگیشو نبودم و ندیدم. زمانی رو یادم میاد که خیلی خوب بود.
خلاصه اینکه هر دو شون (مامان و بابا) آسمانی شدن، هر دو رفتن، خیلی دلم میخاست که می تونستم از بابام بگذرم، البته گذشتم ازش، اما ته دلم چرکینه.
بابام تو این چند ماهه ۵ بار به خواب من اومده و آخرین بار ازم خواسته براش طلب آمرزش کنم.
حق داره از من بخاد براش طلب مغفرت کنم. چون من از جون و دل براش مایه گذاشتم. چون من با سختی به دیدنش می رفتم با اخلاق گه د. چون من دو سه بار دعوای بد کردم با د به خاطر همین رفتنها، انقد روی کابینت کوبیدم که کف دستم تا چن روز سِر شده بود و درد می کرد. چن روز صدام گرفته بود از بس داد زده بودم. چون من بودم وقتی از عرض خیابون رد میشد نگاهش می کردم و گریه می کردم
دیشب دو سه ساعت بیدار بودم و داشتم به سه سالی فکر می کردم که اومده بودم تهران. نزدیک خونه بابا خونه گرفتم. به این مدتی که با استرس رفتم و برگشتم. چقدر حرف شنیدم از د، چقدر بی احترامی دیدم و توهین. چقدر بغض کردم. چقدر چقدر چقدر...
حالا که رفته میفهمه وقتی من اونجا ناهار می موندم چه درد عجیبی رو قلبم سنگینی می کرد اما به روی خودم نمی آوردم و می خندیدم. چون تحت فشار بودم که برم خونه، ولی نمی تونستم نسبت بهش بی توجه باشم میگفتم حرف د رو تحمل می کنم ولی این پیرمرد گناه داره تنهایی ناهار بخوره بزار پیشش بمونم دو تا لقمه باهاش بخورم. ولی نتیجه ش چی شد؟ توقع تشکر نداشتم ولی اینم حقم نبود سهمم نبود. فقط میخواستم درک کنن. همین. اما بابا درک نکرد و د بدتر از اون.
و حالا من موندم و دوگانگی طلب آمرزش یا بی توجهی بهش. ته دلم میخام ببخشمش ولی هنوز غرور و قلبی که شکسته اجازه نمیده.
به قول مریم برای سبک شدن خودت ببخش.