امروز خونه ام و الان در "هیچ کاری ندارم" ترین حالت ممکن به سر می برم. البته نه که کاری نداشته باشم، دارم. اما کارایی که مجبور به انجامش نیستم. مثلا مجبور نیستم درس بخونم. مجبور نیستم کتاب بخونم‌. مجبور نیستم بنویسم. مجبور نیستم برم سر کار. مجبور نیستم خونه رو مرتب کنم. مجبور نیستم جایی برم‌. مجبور نیستم طبق برنامه و روتین پیش برم. هیچ کار از پیش تعیین شده ندارم.

می تونم لم بدم و تا مدتی بیکار باشم. بیکاری گاهی خیلی خوبه اونم برای من که این همه فشار و استرس رو تحمل کرده.

دیشب به د گفتم دلم مسافرت میخاد، طبیعت و دور شدن از همه چی. مسافرتی که توش هیجان نباشه. سکوت مطلق باشه و طبیعت. اینکه مسافرت تفریح و گردش و خرید و اینا نداشته باشه. ساعتها بشینم تو طبیعت لذت ببرم.

یه دوستی دارم جناب کاف. میگه بیا شمال میبرمت یه جای دنج که فقط خودت باشی و طبیعت بکری که خیلی دست آدمیزاد بهش نرسیده. برام عکس و فیلماشو فرستاده بود. بالای ارتفاعات، یه کلبه قدیمی بود با فرش لاکی و چند تا مرغ و خروس و گاو و گوسفند. فضا مه گرفته بود. انقد دل انگیز بود که آدم دلش میخواست اونجا بمونه واسه همیشه. ولی از شهر خیلی دور بود و حتی موبایل هم آنتن نداشت. خلاصه شهریور دعوت شدیم اونجا یه هفته. اما من الان دلم میخاد. میگه پاشید الان بیایید. میگم گرمههههه لنتی. میگه بهونه می گیری وگرنه اینجا هواش عالیه. در نهایت گفت میخای بیام دنبالتون؟ گفتم نه.‌ من با د هیچ جا نمی رم. میگه خب خودت و بهار بیایید. میگم نمیشه. فک کنم در نهان سرشو کوبید به طاق.

خلاصه اینکه نشستم و تا چن دقیقه دیگه هم می تونم لذت ببرم. بعدش باید برم ناهار و روتین لنتی روزمره و بیرون و ...
همین انقد بود بیکاری من. خدا رو شکر که همینم بهم رسید.

بیکاری تمومه. میریم که ناهار بزاریم و آهنگ با صدایییییی خیلییییی بلنددددددد گوش کنیم.