روانشناسا میگن رویاپردازی کنید. حتی ریزترین جزئیات چیزی رو که می خواهید داشته باشید یا بهش برسید، در نظر داشته باشید.
شما چطور؟ شما هم رویاهاتون رو تصویرسازی می کنید یا نه؟

اما من احتمالا رویاپرداز خوبی نیستم. چون تصویرسازی از رویاهام منو به همون میزان ازش دور می کنه. پس تصمیم گرفتم رویاهامو به تصویر نکشم. فقط برا خودم هدف متصور بشم. اونم کوتاه. اینکه بعد چی بشه و چه اتفاقی بیفته و چشم انداز چی باشه کاری باهاش ندارم. چون هر وقت غرق رویا و خیال شدم به همون اندازه از خواسته م دور شدم.

دیشب داشتم میخوابیدم دو سه تا موضوع یادم اومد یکی اینکه زندگی شبیه زمین بازیه. حالا کدوم بازی؟ برای من مثل صفحه شطرنج هست یا بازی حکم. اینو میخوام درباره ش بنویسم. پس فرصت می خوام. شما زندگیتون شبیه کدوم بازیه؟

دیشب دخترخاله م اومد خونه مون. کبوترمو دید گفت چقد خوشگله. کلی قربون صدقه ش رفتم. امروز صبح کورمال کورمال رفتم تو بالکن تا براش دونه بریزم. با چشم نیمه باز در جعبه رو که باز کردم دیدم یه گوشه افتاده و مرده.

اومدم تو اتاق دلم میخواست مثل بچه های پنج ساله بزنم زیر گریه و مامانم بگه پرنده مریض بود. قسمتش بود. مادرت که نمرده اینجوری چمباتمه زدی.

اما حالا د روبروم ایستاده و منتظر واکنش من. نم چشمم رو پاک کردم. به خودم گفتم پرنده جلد بوده صاحبش هم می دونسته قراره بمیره. چه خوب شد دیشب کلی قربون صدقه ش رفتی. امروز رفتی بهش دونه دادی. خیالت راحته بهش رسیدی ولی کاری ازت برنمیود.
گذاشتمش تو راهرو د ببرش بیرون.‌

نمی دونم پرنده ها هم عزرائیل دارن یا نه. بهشون الهام میشه یا نه. بعد از مرگ احساس سبکی می کنن یا نه. کجا میرن و ....

چن وقت پیش تو بالکن یه پرنده افتاده بود زیر کمد، فک کردم قایم شده بعد فهمیدم مرده، تنش کرم گذاشته بود. برای اولین بار بود که می دیدم یه جسدکرم افتاده توش. خیلی صحنه وحشتناکی بود. اون کرمها برام مثل هیولا بودن. چنان به پرنده بیچاره حمله کرده بودن که از تو پوسیده بود دیگه.

ببخشید تلخ شد.اون صحنه امروز برام دوباره زنده شد.