مغزشویی
دیروز با بهار رفتیم تو دل طبیعت و کلی هوای خوب وارد روحمون کردیم.
تو اتوبوس یه پسره سوار شد آهنگ تو که مه جان و جهانی ، عروس مازندرانی ... یه آهنگ شاد باحال رو گذاشت تا پول جمع کنه. داشتم گوش میدادم و همزمان از تو گوشی اهنگو پیدا کردم. دیدم چقد از آهنگای شمالی خوشم میاد. انگار یه تاریخ یه اصالت تو ش داره و شاید این برگرده به مادرم که شمالی بود. مثل همه زنهای شمال کدبانو، مهمون نواز، خوش برخورد، صبور و عاشق بچه هاش و ....
داشتم فکر می کردم ماها بیشتر اصالت شهری که مادرمون توش زاده شده رو تو روحمون داریم. نه حتی خودمون یا پدرمون.
دم همه شمالیای با عشق گرم.
تو مترو خانمه با دف وارد شد، آهنگی از ضبطش پخش شد و خودشم شروع کرد دف زدن و قر ریز اومدن. برای جمع کردن پول. این هنحارشکنی رو دوس داشتم. کسی نمی تونست به کار یا پوشش یا حجابش ایراد بگیره. دوس داشتم کمکش می کردم اما پول همراهم نبود.
برگشتنی ایستادم کنار آبشار مصنوعی و طبق معمول مغزم رو جلا دادم. به این شکل که مغزم رو درآوردم و تو هوای خنک پاییزی با آب سرد حسابی شستم. بعد هم گذاشتمش تو آفتاب تا خشک بشه.
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
دیروز سه و نیم بود که رسیدیم خونه. ناهار خوردیم تا اومدم دراز بکشم بابا زنگ زد که من اومدم خونه اگه میخای بیایی، بیا. چن دیقه بعد لباس پوشیدم و د طبق معمول جواب خداحافظی مو نداد و منم رفتم خونه بابا. بعد از یک ماه بابا رو دیدم.
یه حس غریبانه و پیری داشت. فقط به من زنگ زد که برم ببینمش؛ ولی من به داداش الف هم زنگ زدم که بیاد. ساعت ۷ بود که داداش حسن بابا رو برد خونه خودشون و منم رسوند دم خونه.
اومدم خونه، د شروع کرد به غر زدن؛ اما من دیگه دنده پهن شدم و به حرفایی که می زنه کاری ندارم. فقط تو دلم به یه دیوانه ای بسنده می کنم و میرم سرمو گرم می کنم.