ولنتاین

امروز ساعت 8 نشده بود که الف ر بهم پیام داد و ولنتاین رو تبریک گفت. تشکر کردم و متقابلا بهش تبریک گفتم. موضوع اینه که الف ر بهم محبت داره. خیلی زیاد. و می دونم دوسم داره زیاد. و من فقط می تونم به دوس داشتنش احترام بزارم. قبول کرده که هیچ حسی بهش ندارم. فقط به چشم یه دوست معمولی بهش نگاه می کنم.

گاهی فکر می کنم در دوس داشتن چه رازی نهفته هست که آدم هم دلش میخاد هم نمیخاد.

صبح بهار رو بغل کردم و بهش تبریک گفتم بعد به د تبریک گفتم. د می خندید می گفت آدم باید گاو رو بغل کنه...
من هاج و واج موندم هرچند منظورش خبر چن روز پیش بود که دولت هند از مردمش خاسته بود که برای جلوگیری از ترویج فرهنگ غرب گاوها رو در آغوش بگیرن. اما جواب متقابل تبریک من این نبود.

دیروز تولد داداش الف بود. زنگ زدم بهش تبریک گفتم. قرار شد آخر هفته بریم خونه شون. چقد این بشر ماهه. قراره اون خاله م با بچه هاش هم باشن. بابا هم میاد. بقیه رو نمی دونم. دوس دارم براشون یه گلدون هم ببرم. گلدونای خودم که همه نابود شدن. نمی دونم چرا. شفلرا پژمرده شد. یکی از بنژامینا کاملا لخت شد. نخل هم برگاش زرد شد. اونای دیگه هم خوبن ولی جالب نیستن واسه هدیه.
قیمت کردم زیر 300 گلدون نبود.

پ.ن: د رفته یه عالمه سیب و نارنگی خریده هر کدوم اندازه کله من. آخه چه خبره.

پ.ن: چقد من با کارم کیف می کنم. و چقد د دوس نداره برم سرکار ولی مجبوره. میگه یه کاری می کنم که خودت نخای بری.

پ.ن: بابا ظهر بهم زنگ زد گفت امروز نیومدی. گفتم کار داشتم. د میگه هر وقت نمی ری زنگ میزنه چرا نمیای. انگار دوس داره مدام بری اونجا. پیشش باشی. گفتم بچه شم توقع داره. اگه زنگ بزنه میگی واسه اینکه گله کنه زنگ زده. زنگ نزنه میگی تو زنگ نزنی اون بهت زنگ نمیزنه. چی کار کنه؟
اون روز که برف شدید بود تو برف رفتم خونه شون.

تولد بابا

دیشب نوشت: امشب تولد باباست. با بهار میریم اونجا. د طبق معمول نمیاد. بهار سر ناهار می گفت بابا نمیاد؟ گفتم نه. گفت دوباره مث اون شب دعوا نکنید. نه من حرفی زدم نه د. و من یاد اون شب افتادم. گفتم اگه پرسیدن چرا نیومدی میگم جایی دعوت بودی میگه کسی نمی پرسه. گفتم بابا می پرسه. میگه هرچی دوس داشتی بگو. بهار میگه میخام شب برم خونه دایی الف . گفتم نیستن. جایی میخان برن. د میگه خوبه همه با هم جورن. میرن میان. ما گفتیم بهار میاد دیگه تنها نیست. تو دلم گفتم انگار بقیه مسئول پر کردن تنهایی بچه تو ان. خودت هیچ کاری نمی کنی تا سر کوچه نمی بریش توقع از دیگران داری.

دوباره داره میره تو اون فاز. که ما چرا میریم و از این دست ... گویی. منم به روی خودم نمیارم. مثلا با حالت کنایه میگه امشب تولد آقاجونت دعوتی. ساعت چند مراسم شروع میشه. میگم مراسم؟ خودمون چن نفریم. مراسم چی؟

واسه داداش الف یه ادکلن سفارش دادم. مستاجر قبلی مون تو کار عطر و ادکلن هست تو بازار. عمده فروشی داره. دیروز با پیک برام فرستاد. خیلی عالیه بوش. یک و دویست شد. از همکارام پرسیدم گفتن این تو مغازه 5. 6 تومنه. کلی ذوق کردم.

د ساعت 8 شب زنگ زد. گفت میام. اومدش. بابا از بیرون شام خرید. کیک خریدیم و رقصیدیم و جیغ و ویغ کردیم. بابا کلی خوشحال بود.

داداش کوچیکه خونه پیدا کرد. تا قبل از عید هم عروسی می کنه و میره سر زندگیش. بابا تنها میشه خیلی.

پ.ن: من مقصر نیستم. نت قطع میشه. دیشب ساعت یک بود اومدیم خونه. خابالو بودم نشد پست بزارم. از صبح هم کار داشتم باز نشد. چقد نمیشه هی.

"بغل مال خود آدم"

یه کتاب بود از مصطفی مستور که توش یه عبارت بود خیلی خیلی دلچشب. می گفت "بغل مال خود آدم". من فک کنم اونایی که بغل مال خودشون رو دارن جز خوشبخت ترین آدم های روی کره زمین هستند.

پ.ن: بی ربط: یه فرضیه دارم که آدما همه حسودن. یکی بیشتر یکی کمتر. بستگی به موقعیت خودشونو نشون میدن.

اساسا آدما به چیزایی که ندارن حسادت می کنن. مثلا کسی که مریضه به اونی که سالمه حسادت می کنه. اونی که زندگی بدی داره به اونی که زندگی خوبی داره حسادت می کنه. من هم قبلا جز این آدما بودم.
بعضیام هستن کلا از مرحله پرتن. فک کنم من جز اونایی شدم که از مرحله پرتن. دیگه به نداشتن "بغل مال خودم آدم" هم حسادت نمی کنم. احتمالا دارم مرزهای بی رگی رو طی می کنم. خودم حالیم نیس.

به این می اندیشم که چیزی به نام احساس و عشق داره در من به شدت فروکش می کنه. نه دیگه قلبم می تپه. نه هوس دوس داشتن می کنم نه دوس داشته شدن.
معمولا این اتفاقا آروم آروم در آدم به وجود میاد. یه دفعه به خودت میای می بینی که دیگه هیچ چیزی باعث نمیشه که احساست به جنب و جوش بیفته و مرگ احساست رو می بینی.

و من از این مرگ غم انگیز به شدت می هراسم....

بایگانی ذهن من

دیروز نوشت: (اینا رو دیروز نوشتم اما نت بغایت تخمی بود؛ زین سبب نشد بزارم)

خیلی خسته ام.
احساس می کنم تمام استخونامو کوبیدن. انگار ساعت های طولانی کار کردم. از کف پاهام درد می کنه تا کف دستام. تمام بند بند تنم خرد شده. با اینکه د از رفتارش معذرت خواست و همه را به حساب شرایط زندگی گذشته و فکری ش گذاشت اما دلخور بودم. آهنگ گذاشتم با صدای بلند.

سعی کردم فراموش کنم. البته اگه سعی هم نمی کردم فراموش می کردم. عادت ندارم چیزی تو ذهنم بمونه. برخلاف د که تمام زندگیش و حرفایی که بهش زدن و ... همه رو یادشه. نمی دونم کار اون درسته که همه چیو تو بایگانی مغزش نگه می داره یا من که بایگانیم خالی خالیه. جز دو تا ورق پاره هیچی توش نیست.

امروز نوشت: صب رفتم سر کار. ساعت 4 خونه بودم الانم نشستم دارم چایی می خورم. به خودم قول دادم از دفعه بعد، بعد از اینکه کارمو انجام دادم یه آهنگ گوش کنم کمک بزرگی بهم می کنه تا حالم خیلی خوبشه.

مرسی خداجون که گذاشتی عاشقت باشم. بغل فشاری با یه بوس آبدار از من به توووو. یه دونه ای!!!!

روز مرد

کلماتی در روایت روز مرد

رمز داره.

ادامه نوشته

روز مرد یا روز نامرد

از اونجایی که داداش ر با د چندان خوب نیست یعنی سلام خشک و خالی هم ندارن به خاله گفتم هماهنگ کنه یه روز اونا برن یه روز ما بریم. قرار شد اونا امشب برن خونه بابا و ما فردا ناهار که د گفت من نمیام. هیچ مناسبتی نمی بینم که بخام بیام اونجا. پدر توعه پدر من که نیست.

منم گفتم هر طور راحتی. دوس داشتی بیا دوس داشتی نیا. تو تصمیم آزادی من اجبارت نمی کنم برای اومدن.
حالا من و بهار امروز عصر رفتیم پیش بابا . بهار موند پیش بچه ها. من اومدم خونه. آخر شب داداش الف میاردش دم خونه.

ناراحت نشدم ولی از اینکه حرفای بیست سال پیش هنوز تو ذهنشه خوشم نمیاد. البته نه تنها در مورد من بلکه در مورد افراد دیگه هم همینطوره. بعد از مدتها و به موقع، دل و جیگر حرفا رو می ریزه رو دایره. فکر می کنم بیش از حد تو گذشته مونده. از اینکه دخترش بهش زنگ نمی زنه ناراحته. میگه چطور بقیه انقد برای پدرهاشون ارزش قائل میشن ولی من که انقد واسه اون زحمت کشیدم یه زنگ نمی زنه. اصلا یاد من نیست. از این نظر حق داره اما به من و به هیچ کس دیگه مربوط نمیشه واقعا.

از وقتی اومدم خونه هنوز پکره. میگه امروز روزه مرده یا روز نامرد. من مرد هستم یا پدرت. میگم منظورت چیه. میگه هیچی شانس دارن بعضیا. برا چی براش واسه روز پدر چیزی می گیری. میگم الان باید جواب بدم یا داری حرف میزنی...
خلاصه احساس می کنم به شدت حسادت داره می کنه. از نگاهش. اخمش. حرفاش معلومه.

منتظره من یک کلمه بگم تا بهانه ای پیدا کنه برای تمسخر .

پ.ن: مرزای ... خلی رو داره یه نفس طی می کنه. میگه بهار اونحا هست اذیتش نکنن. دعواش نکنن. کتک ش نزنن. میگم خدایا مگه اسیرش کردن. مگه اونا داعشی ان. یعنی مغزم هر آن متلاشی میشه.

رمز

رمز دارد

ادامه نوشته

کمبود وقت

هوا هوای بارونیه. صبح می رفتم خونه بابا نم نم می بارید موقع برگشت بارون شدید شد.

به شدت با کمبود وقت مواجهم. کلاسا و درسای بهار یه طرف، کارای خودم و نوشتنام یه طرف دیگه. د هم که دیگه هیچی.

چن روز پیش دبیرمون باهام درباره حقوق صحبت کرد. می گفت خیلی دلش میخاد با مجموعه همکاری کنم. چون نیروی حرفه ای هستم و اصن نیاز نیست چیزی رو برام توضیح بده؛ اما طبق معمول بودجه نیست. از بس د ی و ث ن اینا. پولا رو می کنن تو جیبشون و از ماها سو استفاده می کنن. البته من که عمرا اجازه بدم ازم استفاده کنن.

قرار شد یه ماه برم اگه راضی بودم ادامه بدم اگه نبودم که هیچی. جالب اینه که هر کی میره تو اینجور جاها کار کنه حداقل دو سه ماه بعد حقوق بهش میدن. اما احتمالا حقوق منو بدن از زیرش تفره نرن.

پ.ن: چقد دلم میخواد داستان کوتاه بنویسم. کلمات مثل خوره تو مغز من راه میرن و میخوان از سوراخ سنبه های مغز بزنن بیرون. اما نمی تونن. و من قادر به استحاله کلمات نیستم.

دوس داشتم نوشته های یک تماس بی پاسخ رو بخوونم. اما وقتم دم بریده شده. و همچنین نوشته های رقصنده با باد. قلمتون مانا. بعدتر می خوونمتون.

تولد و رقص

دیشب تولد بهار بود. داداش الف با خانواده و بابا بودن. با دوست بهار. خیلی خوش گذشت. غذاهام عالی دراومد. هم ران سوخاری، هم زرشک پلو با مرغ، هم الویه و هم سالاد سبزیجات. بعد از 13 سال داداشم اومد خونه مون. داشت می رقصید براش اسپند دود کردم. خیلی ماهه این بشر. آدم دوس داره همش بغلش کنه. منم انقد بوسش می کنم.

این داداشم از زن اول بابام هست. ولی ما اصن احساس نمی کنیم که برادر ناتنی هست. انقد که با همه مون جوره. از شیش سالگی مامانم خدابیامرز بزرگشون کرده. مامانم هم خیلی دوسش داشت. انقد که خونه این داداشم راحت بود، خونه اون یکی داداشم که مثلا برادر اصلی بود راحت نبود. البته زن این داداشم خاله کوچیکم هست. خاله م هم خوبه. اما داداشم خیلی انسانه. بامرامه. با وجدانه.

خلاصه اینکه دیشب خیلی خوش گذشت. کلی خندیدیم و رقصیدیم. جای اون یکی خاله م خالی بود. نبود. با دخترش رفته بود سفر. عمان.

پ.ن: من که روزی یه ساعت می رقصیدم دیشب کم آوردم. نتونستم خیلی زیاد پیوسته برقصم. باید تمرین کنم. خاله بزرگم استاد رقصه. حدود 60 سال بیشتره سنش. یه تنه یه مجلس رو می گردونه. ما به گردپاش هم نمی رسیم. میگه الگوی همه خواهرزاده ها منم تو رقص. راس میگه.

تدارک تولد

چند روز پیش برای بهار گوشی خریدیم. اما بهش ندادیم. این هفته پنجشنبه قراره براش تولد بگیریم. البته تولد که نه بیشتر مهمونی. خودمونی. بابا و داداش الف اینا با یکی از دوستای بهار که همسایه بالایی مون هست. همین!

داداش الف خیلی گوشت و مرغ دوست نداره. یعنی باید یه چیز متفاوت درست کنم که دوست داشته باشه. رون مرغ گرفتم گفت 44 تومن. موقع حساب کردن 55 تومن حساب کرد. این ملت چشونه که دولا پهنا می کنن تو پاچه آدم.

میخام رون مرغ سوخاری کنم. با سیب زمینی. الویه هم درست کنم و ژله. اما بابا غذای برنجی بیشتر دوس داره. بنابراین یه کم هم زرشک پلو با مرغ هم درست می کنم. داشتم از تدارک غذا می گفتم د هی چپ چپ نگا می کرد که زیاده. اما من به روی خودم نیاوردم. خودمو از الان واسه مهملات د بعد از مهمونی آماده کردم. چون نه اونا با د خوبن، نه د با اونا. اما علی الظاهر به هم احترام میزارن. اصن موقعیت جالبی نیست. انگار همه به زور همو تحمل می کنن. همه زورکی به هم لبخند می زنن. اینو میتونم از الان حدس می زنم.

صبح رفتم دو رنگ ژله خریدم. بلوبری و انار.
یه لیست باید بنویسم از چیزایی که میخام. اما د دستش به شدت درد می کنه و دیروز و امروز دستم بهش بند بوده. اونم همین امروز که من خونه بودم و کلی کار داشتم. در حالت عادی که حوصله نداره. الانم که دستش درد داره دیگه هیچ.
بعضی وقتا واقعا احساس بدی پیدا می کنم که خیلی از کارا رو خودم باید انجام بدم. احساس جالبی نیست.
میگه فک کن من نیستم. میگم وقتی نباشی آدم تکلیفش معلومه. الان که هستی.

فردا سر کارم. نیستم خونه. امروز یه کم تمیز کردم. رون مرغ خریدم و شستم و تو فریزر گذاشتم. واسه فردا ناهار گذاشتم. بهار رو کلاس بردم و آوردم. بیرون رفتم باهاش و وسایلمو جمع کردم. تو این همه کار رو بیرون رفتن اصن نیومد کمک. خدایی بی انصافیه. می دونم دستش و کتفش درد داره منم توقع ندارم. اما دو تا بشقاب بردن تو آشپزخونه که به جایی برنمی خوره.
یه کم همکاری کردن بد نیست.
دوست ندارم تمام کارهای اینجوری روی شونه من باشه به تنهایی. خسته ام خیلی. خیلی زیاد.

خدا و آدمای گشاد

چقد خوبه که هر روز نمی رم سر کار. و هر ساعتی که خاستم میرم. به د گفتم خدا واسه آدم گشاد می سازه. می خنده میگه دقیقا. مخصوصا واسه تو که حال صبح زود از خواب پاشدن نداری.
از سر کار که میام خیلی خسته ام. له له ام یعنی. مسیر طولانیه و باید لب تاب رو با خودم ببرم. الانم خوابم میاد. خیلی شدید در حد مرگ. ظرف بشورم میخابم.

الف ر میگه تو که این همه بیکار بودی چرا شعراتو جمع و جور نکردی؟ الان دیگه وقت نمی کنی. میگم وقت زیاده. ملت له له نمی زنن شعر بخوونن. اونم شعرای منو. میگه دیوونه. چاپ کن من خودم می خوونم. میگم اتفاقا به تنها مخاطبی که نیاز ندارم تویی.

پ.م: میم خان من چجوری بهت جواب بدم. کامنت خصوصی که منتشر نمیشه کامنت عمومی هم که من منتشر نمی کنم.

پ.ن: امروز دبیرمون می گفت گزارشت تیتر یک بود. عالی بود. حالام یه گزارش دارم تهیه می کنم درجه یک.

اگه رفتم...

انقد مراسم خاکسپاری و تدفین و ختم خواهر د جالب بود که بهش گفتم من رفتم همینجوری برام مراسم می گیرید. گریه و آه و ناله هم تعطیل. البته چرا یه کم اشک بریزید. خیلی کم. اصن جوابمو نداد.

بعد از ختم بهار رو از خونه داداش الف آوردیم و یه سر به بابا زدیم. بابا مسجد بود . بهش زنگ زدم گفتم دری وریای اونو ول کن بیا خونه. داریم میایم اونجا. طفلک گفت باشه و اومد خونه. چقد ماهههه. مظلومه. یکشنبه میرم پیشش از صبح. احتمالا.

دهنتون سرویس که باز کلاسا مجازی شد.

یک ماه شده که از سین خبر ندارم. نمی دونم چش شده. هر وقت غیب میشه یه اتفاقی براش افتاده که خبری ازش نیست. یه بار عمه و پدربزرگش فوت کردن. یه بار کرونا گرفت. یه بار مادرش فوت کرد.
الانم نمی دونم چرا نیست. اما این بار احتمال میدم هیچ اتفاقی نیفتاده اما نخواسته باشه. همین! منم به نظرش احترام میزارم. اما ای کاش منو در جریان تصمیمی که گرفت میذاشت. می دونه من با نظرش مخالفت نمی کنم و احترام میزارم. اما خب آدما غیرقابل پیش بینی هستن. همه چیز رو می سپارم به زمان. به سپردن امور به زمان استادم. به هر چیزی که شونه خالی کنم از بار مسئولیت و احساس.

پ.ن: نوشتن و کلمات خیلی خوبن. ماساژ میدن روح آدمو.