هوا هوای بارونیه. صبح می رفتم خونه بابا نم نم می بارید موقع برگشت بارون شدید شد.

به شدت با کمبود وقت مواجهم. کلاسا و درسای بهار یه طرف، کارای خودم و نوشتنام یه طرف دیگه. د هم که دیگه هیچی.

چن روز پیش دبیرمون باهام درباره حقوق صحبت کرد. می گفت خیلی دلش میخاد با مجموعه همکاری کنم. چون نیروی حرفه ای هستم و اصن نیاز نیست چیزی رو برام توضیح بده؛ اما طبق معمول بودجه نیست. از بس د ی و ث ن اینا. پولا رو می کنن تو جیبشون و از ماها سو استفاده می کنن. البته من که عمرا اجازه بدم ازم استفاده کنن.

قرار شد یه ماه برم اگه راضی بودم ادامه بدم اگه نبودم که هیچی. جالب اینه که هر کی میره تو اینجور جاها کار کنه حداقل دو سه ماه بعد حقوق بهش میدن. اما احتمالا حقوق منو بدن از زیرش تفره نرن.

پ.ن: چقد دلم میخواد داستان کوتاه بنویسم. کلمات مثل خوره تو مغز من راه میرن و میخوان از سوراخ سنبه های مغز بزنن بیرون. اما نمی تونن. و من قادر به استحاله کلمات نیستم.

دوس داشتم نوشته های یک تماس بی پاسخ رو بخوونم. اما وقتم دم بریده شده. و همچنین نوشته های رقصنده با باد. قلمتون مانا. بعدتر می خوونمتون.