افسوسسسسس زندگی
خسته ام. دلتنگم. بغض آلودم. از آدما. از خیابونا. از کوچه ها. از خونه ها. از تکرار و تکرار و تکرار. اصلا از خودم. اینا بهونه ست.
بعضی روزا پوچی زندگی مثل پیچک از تنم بالا میره. دلم تنهایی و سکوت میخواد. فقط تنهایی و فقط سکوت و خیره شدن به سقف. بدون اینکه بخوام به چیزی فک کنم. گاهی نیاز دارم ریست فکتوری شم. انگار دراز کشیدن و زل زدن به سقف و نیندیشیدن همون بازگشت به تنظیمات کارخونه ست.
انگار از خواب پاشدم و همه چیزو از دست دادم. انگار سیل اومده و همه چیو با خودش برده. ناراحت نیستم. شوکه ام. گیجم. یه بغض فروخورده نه تو گلو که تو صدا و نفسهامه. حتی تو نگاهم.
از جلوی یه گلفروشی رد شدم بوی گل مریم میومد. خیلی دلم خواستش. اما روزایی که اینجوری ام هیچ انرژی ای ندارم. دلم یه گوشه دنج بی صدا می خواد فقط. رفتم خونه. دلم نمی خواست کسی تو خونه باشه. ولی بود... بگذریم....
بهار یه خواهر داره که آمریکا زندگی می کنه. دختر بسیار باهوشیه. مهندسی هوافضا خوونده. خیلی سال پیش چند تا مسئله حل نشدهی ریاضی رو حل کرد و لقب ریاضیدان نوجوان رو گرفت. بعد، رفت دانشگاه هاروارد و دندونپزشک شد و الانم یه مطب زده اونجا.
اما بهار کاملا برعکس خواهرش هست. یعنی متنفر از درس و مشق. عاشق ورزش و رقص. گیج و سر به هوا. شلخته و حواس پرت. خصوصیات خوبی نیست. امیدوارم که گذرا باشه.
د این تفاوت رو نمی تونه بپذیره. میگم همه مثل هم نیستن. هر کسی یه جوریه. شاید بهار تو ورزش باید بره جلو. اما د میخواد بهار هم درس خوون باشه و بره آمریکا. البته شاید آرزوی هر پدر مادری باشه اونم تو این شرایط. اما آدما با هم فرق دارن.
د تمام رفتارها و خصوصیات بهارو از چشم من می بینه. از ژن من. از خونواده من.
سعی می کنم بینشون ایجاد دوستی کنم ولی نمی تونم.
بهار با د خوب نیست. پرخاشگر شده. با منم پرخاش می کنه. این وسط شدم چوب دو سر گه. از هر دو شون خسته ام. نمی تونن با هم کنار بیان. نمی تونیم با هم کنار بیاییم. سه تا نسل هستیم. د با من و بهار کنار نمیاد. بهار با من و د. و من این وسط فقط صلح جویانه میخام همه چیو درست کنم اما نمیشه. کار من به تنهایی نیست. بهار حرف گوش کنه. اما بدقلقی و لجبازی می کنه.
از بس که د سر بهار به من غر میزنه که تو بهش زیادی توجه می کنی. خسته ام. از بس که بهار سرش تو گوشی ه خسته ام. مدام باید بگم اونو بنداز اونور کور شدی. از مدرسه میاد سرش تو گوشیه تا آخر وقت. یا می رقصه یا آهنگ گوش میده. یا چت می کنه. هیچ رقمه نمیشه با این بچه طرح دوستی ریخت. انگار از کره دیگه ست. انگار با آدم دشمنه. البته جلوی د از بهار بد نمیگم. وضع بدتر میشه. بهار ناراحت میشه. همینجوریم ...
دلم میخواد یه روز کامل تو خونه تنها باشم و هیش کدومشونو نبینم. انقد به بهار امر و نهی نکنم و انقد امر و نهی نشنوم.
بدم میاد که به بهار گیر میدم. گیر دادن د رو سر بهار خالی می کنم. از رفتار خودم با بهار خجالت می کشم. حس می کنم بهش ظلم می کنم. زیادی سر گوشی بهش گیر میدم یا سر گذاشتن لباساش سر جاش یا درس خووندنش. گناه داره. ولی نگم هم نمیشه. نمی دونم گوشی نداشته باشه چه جایگزینی براش بزارم.
از درس بدش میاد. کتاب خوون بود الان به خاطر گوشی کتابم نمی خوونه. اینکه کتابو یه روزه تموم می کرد الان یه هفته ست نصفشو خوونده. ویولنش رو تمرین نمی کنه. دیگه کلاس نذاشتمش. کلاس زبانش رو میره اما تمرین نداره. ولی علاقه داره.
شاید بهتر باشه کلاس ورزشی ثبت نامش کنم.
کاشکی من ی وجود نداشت. مستاصل شدم. رفتارایی که بهار باهام داره ناراحتم می کنه. ولی به روی خودم نمیارم و به دل نمی گیرم.
دیروز خواهر د زنگ زد که نوه ش که از بهار یه سال بزرگتره دو سه سال دیگه دایی ش میخواد ببرش آمریکا. د دیروز ناراحت بود که چرا خواهر بهار خبری ازش نیست. ینی دخترش که این همه براش زحمت کشید یه احوال نمی پرسه. حق میدم بهش. ولی خب کاری نمیشه کرد.
موقعی که همسن بهار بودم تمام تلاشم رو می کردم که مادرم باهام مهربون باشه و الان دارم تلاش می کنم که دخترم باهام مهربون باشه. ناراحت نیستم. خدا رو شکر می کنم به خاطر سلامتی. به خاطر همه داشته ها. ولی پوچی زندگی رو در ابعاد وسیع و بی پایان حس می کنم.
گاهی فک می کنم خدا دست چین کرده و نابلدترین آدما از هر نوعش رو تو زندگی بهم داده. مرسی خدا. واقعا مرسی که هستی.
چایی زعفرون خوردم بلکه حالمو خوب کنه.