پدر و مادر یکی از دوستای بهار از هم جدا شدن. بهار میگه مبینا با باباش زندگی می کنه. دوس داشت با مامانش زندگی کنه. ولی دادگاه قبول نکرد. فقط یکیشون می تونست با مامانش زندگی کنه. سه تا بچه بودن.

بهار بهم میگه ولی من با تو زندگی می کنما. اصلا فک نکنی من با بابا زندگی کنم. گفتم اتفاقا تو رو میزارم پیش بابات تا من از دست شما دو تا نفس بکشم. گفت نه. تو رو خدا. من طاقت نمیارم😂

بهار از الان فکراشو کرده که اگه جدا شدیم چی کار کنه🤭

چقد بابا حالمو خوب می کنه. وقتی می بینمش و می بوسمش حالم خوب میشه. هر چند جناب د استاد ریدن به حال خوب هست. ولی اکشال نداره

پ.ن: فردا باید یه دوستی رو ببینم. مشتاق دیدنشم. دوس دارم براش گل مریم بخرم ببرم. اگه زود شد که میگیرم براش.
به قول فاضل جان نظری: بیقرار تو ام و در دل تنگم گله هاست/آه بی تاب شدن عادت بی حوصله هاست/ همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب/در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست... اینو دوس دارم زیاد...

پ.ن: تلگرام ترکیده باز. کار دارم باهاش. لعنتییییی!!!!!

پ.ن: گیوه هامو ور کشیدم. روزی یه ساعت. کاری به همراهی د ندارم.

پ.ن: کتاب عشق و بانوی ناتمام دیشب تموم شد. عالی بود. کیف کردم. زنده باد امیرحسن چهلتن با این داستان پردازی. دمش گرم. درباره یه خانمی هست که وقتی کوچیک بود پدر و مادرش رو از دست میده و با تنها عموش که با پدرش قهر بوده زندگی می کنه و .... فضاسازی داستان عالی، استفاده از قوه تخیل شاعر گونه عالی، مهمتر از همه داستان رو مرد نوشته که درباره یک زن هست. معمولا نویسنده مرد درباره مردها بهتر می نویسه و برعکس. اما اینجا چهلتن به خوبی حالات یک زن رو وصف کرده. همچنین به صورت زیرپوستی سوتفاهم و سوظن رو مطرح می کنه.
برم ببینم کتاب بعدیم چیه. دو تا کتابی که اخیرا خووندم لذت بردم. یکی سردبیر بود و یکی هم همین کتاب.